ناهید
جلال الدین محمد مولوی

نی تو گفتی از جفای آن جفاگر نشکنم

غزل شمارهٔ ۱۵۹۲

مولانا، دیوان شمس، غزلیات

اندازهٔ متن۲

نی تو گفتی از جفای آن جفاگر نشکنم

نی تو گفتی عالمی در عشق او برهم زنم

نی تو دست او گرفتی عهد کردی دو به دو

کز پی آن جان و دل این جان و دل را برکنم

نور چشمت چون منم دورم مبین ای نور چشم

سوی بالا بنگر آخر زانک من بر روزنم

ای سر رشته طرب‌ها عیسی دوران توی

سر از این روزن فروکن گرچه من چون سوزنم

عشق را روز قیامت آتش و دودی بود

نور آن آتش تو باشی دود آن آتش منم

تا نبینم روی چون گلزار آن صد نوبهار

همچو لاله من سیه دل صدزبان چون سوسنم

شاه شمس الدین تبریزی منت عاشق بسم

روز بزمت همچو مومم روز رزمت آهنم

۷ بیت

منبع: ویکی‌درج

از همین دفتر

همهٔ شعرها