ناهید
جلال الدین محمد مولوی

ای تو امان هر بلا، ما همه در امان تو

غزل شمارهٔ ۲۱۵۳

مولانا، دیوان شمس، غزلیات

اندازهٔ متن۲

ای تو امان هر بلا، ما همه در امان تو

جان همه خوش است در، سایهٔ لطف جان تو

شاه همه جهان تویی، اصل همه کسان تویی

چونک تو هستی آنِ ما، نیست غم از کسانِ تو

ابرِ غم تو ای قمر! آمد دوش بر جگر

گفت «مرا ز بام و در، صد سقط از زبان تو»

جست دلم ز قال او، رفت بر خیال او

شاید ای نبات‌خو این همه در زمان تو

جان مرا در این جهان، آتش توست در دهان

از هوس وصال تو، وز طلب جهان تو

نیست مرا ز جسم و جان، در ره عشق تو نشان

زآنک نغول می‌روم، در طلب نشان تو

بنده بدید جوهرت، لنگ شده‌ست بر درت

مانده‌ام ای جواهری! بر طرف دکان تو

شاد شود دل و جگر، چون بگشایی آن کمر

بازگشا تو خوش قبا، آن کمر از میان تو

تا نظری به جان کنی، جان مرا چو کان کنی

در تبریز شمسِ دین، نقد رسم به کان تو

۹ بیت۱ بازدید

منبع: ویکی‌درج

از همین دفتر

همهٔ شعرها