ناهید
جلال الدین محمد مولوی

ریگ ز آب سیر شد من نشدم زهی زهی

غزل شمارهٔ ۲۴۷۴

مولانا، دیوان شمس، غزلیات

اندازهٔ متن۲

ریگ ز آب سیر شد من نشدم زهی زهی

لایق خرکمان من نیست در این جهان زهی

بحر کمینه شربتم کوه کمینه لقمه‌ام

من چه نهنگم ای خدا بازگشا مرا رهی

تشنه‌تر از اجل منم دوزخ وار می‌تنم

هیچ رسد عجب مرا لقمه زفت فربهی

نیست نزار عشق را جز که وصال داروی

نیست دهان عشق را جز کف تو علف دهی

عقل به دام تو رسد هم سر و ریش گم کند

گرچه بود گران سری گرچه بود سبک جهی

صدق نهنده هم توی در دل هر موحدی

نقش کننده هم توی در دل هر مشبهی

نوح ز اوج موج تو گشته حریف تخته‌ای

روح ز بوی کوی تو مست و خراب و والهی

خامش باش و بازرو جانب قصر خامشان

باز به شهر عشق رو ای تو فکنده در دهی

۸ بیت

منبع: ویکی‌درج

از همین دفتر

همهٔ شعرها