دفتر شعر
۸۸۸ شعر در این دفتر
در جهان کهن از عامه نو کیسه بسی استکه یکی ز آنهمه بر خوان پدر کاسه ندید
در جهان با مردمان دانی که چون باید گذاشتآنقدر عمری که دارد مردم آزادمرد
در جهان هر جا که هست آزاده ئیبار غم از تنگدستی میکشد
رای مخدوم که از عالم غیب آگاهستحال من بنده کماهی بیقین میداند
روزگاری که ز کس هیچ گزندت نرسدو اندرو وجه معاشی بنظامت باشد
رزق مقسومست و وقت آن معین کرده اندبیش از آن و پیش ازین واصل نمیگردد بجهد
ز راه بیخردی گفت بوالفضولی دیمرا چو دید که جز میل انزوا نبود
ز من بخدمت مخدوم من فتوح اللهکه باد سایه عالیش تا ابد ممدود
زین پیشتر برین لب آب و کنار جویآزادگان چو سوسن و چون سرو بوده اند
سالها خاطر مرا ز نشاطهیچ پروای قیل و قال نبود
سر اکابر عالم نظام ملت و دینتوئیکه چون تو پسر مادر زمانه نزاد
سفید بود مرا روی و خال و موی سیاهزمانه بین بدل هر یکی چگونه نهاد
سکهای کاندر سخن فردوسی طوسی نشاندتا نپنداری که کس از زمره فرسی نشاند
شکرها واجب که نفس سرکش بدخوی رارایض عقلم بزیر زین همت رام کرد
شادی هر که کدخدای شودچند روزی چو عهد گل باشد
شبی بلطف ز پیر خرد بپرسیدمبدانخیال که در خاطرم مصور شد
شهریار جهان طغایتمورشاه سیارگان غلام تو باد
شاها کمینه بنده میمون جناب توکز کائنات حضرت عالیت را گزید
شهریارا بدان خدای که اواز جهانت گزید و شاهی داد
شنیده ام که در ایام بعد هر بندیدری گشاید و مردم از آن رسد بمراد
صبر در کارها چه نیک و چه بداز علامات بخردی باشد
ضیاء دولت و دین ایکه ما در ارکانبصد قران چو تو فرزند نامور نارد
طالع من ببین که از پی آبگر روم سوی بحر بر گردد
طالعی بس عجبست ابن یمین را که مدامبا وی اولاد زمان بی سببی بد باشند