دفتر شعر
۸۸۸ شعر در این دفتر
آنم که بندگی نکنم حرص و آزارآزادگیست رسمم و این خود سزد ز من
اگر تو در کلام الله نون ساکن و تنوینبدشواری همی گوئی کند ابن یمین آسان
اگر مجال بود بندگی ابن یمینببارگاه جلال خدایگان برسان
ای عزیز ار نصیحتی کنمتدر بدو نیک آن تفکر کن
ای خداوندی که اندر دفع فاقه جود توآن اثر دارد که اندر دفع صرصر پوستین
بتعییر دی گفت با من یکیکه میزیستی از نصیحت گران
با گوی گفت چو کان کای در هوای وصلتپیوسته کار قدم از بار غم خمیدن
بنزد زبده ایام قدوه الحکماسر افاضل عالم غیاث ملت و دین
بحق چار محمد بعز چار علیبحرمت دو حسن مقتدای جمله جهان
بدرگاه عماد دولت و دینکه هست ابن یمینش بنده از جان
بر تو پاشم ز بحر دانش خویشسخنی همچو لؤلؤ و مرجان
بنظم با تو بگویم بنای مصدر راکه چند و چیست ذهاب و صهو بتست و لبان
بچنگ شیر تن خویش را رها کردنز مار و افعی در بادیه عصا کردن
پیام من که رساند چنانکه میگویمبسمع خواجه دنیا شهاب دولت و دین
پریشان باد هر کو خاطری راز فعل خویشتن دارد پریشان
پیش اهل کمال نقصانستشاد و غمگین ز بیش و کم بودن
تاج فرق اهل دانش ای عروس فضل راحلقه گوهر کش طبعت نکوتر پیرهن
تریاق و ارقمست مرا بر سر زباناین قسم دشمنان بود آن حظ دوستان
جهان نزد عاقل نیرزد بدانکه بارش نهی بر دل خویشتن
چون به سخن دم زند طوطی طبع خوشمکز شکر آرد به بار شاخ نبات سخن
چهار چیز دهد آبروی مرد ببادباختیار مباش ای پسر مباشر آن
خرم آنکس که بقعه ئی داردو او نه مأمور و نه امیر کسان
خرم اینقصر دلفروز که بر روی زمینارم و خلد برین نیست اگر هست جز این
دلا در نیک و بد بی اختیاریچنین آمد ز بدو فطرت آئین