دفتر شعر
۳۴۰ شعر در این دفتر
خاکستر گلخن عدم باد دلمتا نفخه صور غم دژم باد دلم
خواهم هدف تیر عتابت باشمچون سعد فلک خاص جنابت باشم
در گلشن ایجادم اگر خار توامبی قدر متاعم و به بازار توام
دل مخزن اسرار الهی کردمدر عالم عقل پادشاهی کردم
در خانه عشق تا که من بنشستماز هر فکری بجز خیالت رستم
دی با یاری بسوی گرمابه شدموندر قدمش روان چو خونابه شدم
در دیده چو خار گشته خوابم چکنمدر جوی جگر نمانده آبم چکنم
دلدار نشد به وصل یارم چکنمنگشوده یکی گره ز کارم چکنم
رهبان کلیسیای دوران شده امناقوس نواز دیر حرمان شده ام
رخت خود از اینسوی برون بربستمچون فکر تو در درون خود بنشستم
کی باد ز شر تن اخسا برهیماز وحشت این قفس چو عنقا برهیم
کو مرگ که مایه حیاتش گیرموز دفتر زندگی براتش گیرم
گفتم روم از عشق تو در معدن غمیاقوت روان گذارم اندر تن غم
گفتم به تو ای نورده روزن چشممنزلگه خورشید کنم برزن چشم
گاهی آتش از تف درون می سازمگاهی به نفس ستاره خون می سازم
ما سطح فلک قعر زمین می شمریمنه چرخ همین یکی نگین می شمریم
مرغ چمن وصلم و چون اهرمنمدل بتکده غم است و من برهمنم
من علم گیاه حرم توحیدممن چارده ماه حرم توحیدم
موسایم و در طور لقا می طلبمعیسایم و پیوسته بقا می طلبم
مائیم که با فقر و فنا ساخته ایمدر ملک عدم مرکب جان تاخته ایم
من خالق کن فکان ترا می دانممعبود همه جهان ترا می دانم
نه در خور داغ تو جبینی دارمنه لایق حسنت آفرینی دارم
یکباره بترک دار دنیاگفتمبیرون خود از غبار هستی رفتم
دنیا نه به خاک نه به آبش میدانگیتی نه به بیداری و خوابش میدان