دفتر شعر
۳۴۳۳ شعر در این دفتر
غزل شمارهٔ ۳۹۸
وز جمال لایزالی هفت و پنج و چار مست
غزل شمارهٔ ۳۹۹
آخر ای کان شکر وقت شکرریزی شدست
غزل شمارهٔ ۴۰۰
وین همه اوصاف رسوا معدنش آب و گلست
غزل شمارهٔ ۴۰۱
تا خیالت درنیاید پای کوبان چاره نیست
غزل شمارهٔ ۴۰۲
عاقلان را بر زبان و عاشقان را در دلست
غزل شمارهٔ ۴۰۳
ور تو پنداری مرا بیتو قراری هست نیست
غزل شمارهٔ ۴۰۴
هله پیش آ که بگویم سخن راز به گوشت
غزل شمارهٔ ۴۰۵
که سر و پا و سلامت نبود روز قیامت
غزل شمارهٔ ۴۰۶
چارهجوینده که کردهست تو را خود، آن چیست؟
غزل شمارهٔ ۴۰۷
ماه اَز او، چَشْم گِرِفْتهست و فَلَک، لَرْزان است
غزل شمارهٔ ۴۰۸
تا که کشتی ز کف ظالم جبار برست
غزل شمارهٔ ۴۰۹
آدَمیدُزْد، زِ زَرْدُزْد، کُنون، بیشتَر است
غزل شمارهٔ ۴۱۰
آمدن باری اگر در دو جهان آمدنست
غزل شمارهٔ ۴۱۱
هله چون مینزند ره ره او را کِه زدست
غزل شمارهٔ ۴۱۲
و آنک بیرون کند از جان و دلم دست کجاست
غزل شمارهٔ ۴۱۳
همه رفتند و نشستند و دمی جان ننشست
غزل شمارهٔ ۴۱۴
در شکرخانه تو مرغ شکرخا چه خوشست
غزل شمارهٔ ۴۱۵
بر سر گنج گدا بین که چه پرتاب شدست
غزل شمارهٔ ۴۱۶
نبوَد بسته بوَد رسته و روییده خوش است
غزل شمارهٔ ۴۱۷
چونک شب گشت نخسپند که شب نوبت ماست
غزل شمارهٔ ۴۱۸
بستان جام و درآشام که آن شربت توست
غزل شمارهٔ ۴۱۹
چه شدی چونک یکی داد بدادی شش و هفت
غزل شمارهٔ ۴۲۰
گفت بس چند بُوَد؟ گفتمش از چند گذشت
غزل شمارهٔ ۴۲۱
که دل و جان حریفان ز خمار آغشتهست