دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
جامم بشکست ای جان پهلوش خلل دارددر جمع چنین مستان جامی چه محل دارد
آن عشق که از پاکی از روح حشم داردبشنو که چه میگوید بنگر که چه دم دارد
آن کس که تو را دارد از عیش چه کم داردوان کس که تو را بیند ای ماه چه غم دارد
گویند به بَلاساغون، تُرکی دو کمان داردوَر زآندو یکی کم شد، ما را چه زیان دارد؟
هرک آتش من دارد او خرقه ز من داردزخمی چو حسینستش جامی چو حسن دارد
ای دوست شکر خوشتر یا آنک شکر سازدای دوست قمر خوشتر یا آنک قمر سازد
با تلخی معزولی میری بنمی ارزدیک روز همیخندد صد سال همیلرزد
ای دل به غمش ده جان یعنی بنمی ارزد؟!بی سر شو و بیسامان یعنی بنمی ارزد؟!
ایمان بر کفر تو ای شاه چه کس باشدسیمرغ فلک پیما پیش تو مگس باشد
در خانهٔ غم بودن، از همّت دون باشدو اندر دل دونهمّت، اسرارِ تو چون باشد؟!
نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شدآواره عشق ما آواره نخواهد شد
ای خفته شب تیره هنگام دعا آمدوی نفس جفاپیشه هنگام وفا آمد
بگذشت مه روزه عید آمد و عید آمدبگذشت شب هجران معشوق پدید آمد
ای خواجه بازرگان از مصر شکر آمدوان یوسف چون شکر ناگه ز سفر آمد
آن بنده آواره بازآمد و بازآمدچون شمع به پیش تو در سوز و گداز آمد
خواب از پی آن آید تا عقل تو بستانددیوانه کجا خسبد دیوانه چه شب داند
چونی و چه باشد چون تا قدر تو را داندجز پادشه بیچون قدر تو کجا داند
چشم از پی آن باید تا چیز عجب بیندجان از پی آن باید تا عیش و طرب بیند
چون جغد بود اصلش، کی صورتِ باز آید؟چون سیر خورد مردم، کی بوی پیاز آید؟
آن صبح سعادتها چون نورفشان آیدآن گاه خروس جان در بانگ و فغان آید
از سرو مرا بوی بالای تو میآیدوز ماه مرا رنگ و سیمای تو میآید
در تابش خورشیدش رقصم به چه میبایدتا ذره چو رقص آید از منش به یاد آید
جان پیش تو هر ساعت میریزد و میرویداز بهر یکی جان کس چون با تو سخن گوید
عاشق شدهای ای دل سودات مبارک باداز جا و مکان رستی آن جات مبارک باد