دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
هذا رشاد الکافرین هذا جزاء الصابرینهذا معاد الغابرین نعم الرجا نعم المعین
آن شاخ خشک است و سیههان ای صبا بر وی مزنای زندگی باغها وی رنگ بخش مرد و زن
چندان بگردم گرد دل کز گردش بسیار مننی تن کشاند بار من نی جان کند پیکار من
بخت نگار و چشم من هر دو نخسبد در زمنای نقش او شمع جهان ای چشم من او را لگن
با آن سبک روحی گل وان لطف شه برگ سمنچون او ببیند روی تو هر برگ او گردد سه من
پوشیده چون جان میروی، اندر میان جانِ منسروِ خرامان منی، ای رونق بُستان من
آن سو مرو این سو بیا ای گلبن خندان منای عقل عقل عقل من ای جان جان جان من
ای بس که از آواز دش واماندهام زین راه منوی بس که از آواز قش گم کردهام خرگاه من
با آنک از پیوستگی من عشق گشتم عشق منبیگانه می باشم چنین با عشق از دست فتن
بر گرد گل می گشت دی نقش خیال یار منگفتم درآ پرنور کن از شمع رخ اسرار من
من دزد دیدم کو برد مال و متاع مردماناین دزد ما خود دزد را چون می بدزدد از میان
خوش می گریزی هر طرف از حلقه ما نی مکنای ماه برهم می زنی عهد ثریا نی مکن
ای نور افلاک و زمین چشم و چراغ غیب بینای تو چنین و صد چنین مخدوم جانم شمس دین
کو خر من کو خر من پار بمرد آن خر منشکر خدا را که خرم برد صداع از سر من
عشق تو آورد قدح پر ز بلای دل منگفتم می می نخورم گفت برای دل من
من خوشم از گفت خسان وز لب و لنج ترشانمن بکشم دامن تو دامن من هم تو کشان
آینهای بزدایم از جهت منظر منوای از این خاک تنم تیره دل اکدر من
قصد جفاها نکنی ور بکنی با دل منوا دل من وا دل من وا دل من وا دل من
کافرم ار در دو جهان عشق بود خوشتر از ایندیده ایمان شود ار نوش کند کافر از این
هی چه گریزی چندین یک نفس این جا بنشینصبر تو کو ای صابر ای همه صبر و تمکین
آب حیات عشق را در رگ ما روانه کنآینه صبوح را ترجمه شبانه کن
ای شده از جفای تو جانبِ چرخ دود منجور مکُن که بشنود شاد شود حسود من
سیر نمیشوم ز تو نیست جز این گناه منسیر مشو ز رحمتم ای دو جهان پناه من