دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
امشب منم و هزار صوفی پنهانمانندهٔ جان جمله نهانند و عیان
ای آنکه گرفتهای به دستان دستاندامان وصال از کف مستان مستان
ای بیتو حرام زندگانی ای جانخود بیتو کدام زندگانی ای جان
ای بیتو حرام زندگانی کردنخود بیتو کدام زندگانی کردن
ای جانب عشاق به خیره نگرانتو خیره و در تو گشته خیره دگران
ای جان منزه ز غم پالودنوی جسم مقدس ز غم فرسودن
ای جمله جهان بروی خوبت نگرانجان مردان ز عشق تو جامه دران
ای خورده مرا جگر برای دگراندانم که همین کنی برای دگران
ای خوی تو در جهان می و شیر ای جاناز دلشدگان گناه کم گیر ای جان
ای داد که هست جمله بیدار از منای من که هزار آه و فریاد از من
ای در دو جهان یگانه تعجیل مکندر رفتن چون زمانه تعجیل مکن
ای دف تو بخوان ز دفتر مشتاقانای کف تو بزن بر رگ خون ایشان
ای دل تو در این واقعه دمسازی کنوی جان به موافقت سراندازی کن
ای دل چه شدی ز دست دستی میزندست از هوس عشوهپرستی میزن
ای دوست قبولم کن و جانم بستانمستم کن و از هر دو جهانم بستان
ای رفته ز یاران تو به یک گوشه کرانفریاد تو از خوی بد و بار گران
ای روی تو باغ و چمن هر دو جهاناز جان تو زنده شد تن هر دو جهان
ای روی تو کعبهٔ دل و قبلهٔ جانچون شمع ز غم سوختم ای شعلهٔ جان
ای زخم تو خوشتر از دوای دگرانامساک تو بهتر از عطای دگران
ای زخم زننده بر رباب دل منبشنو تو از ناله جواب دل من
ای سنگ ز سودای لبت آبستاناز سنگ برون کشی تو مکر و دستان
ای شاه تو مات گشته را مات مکنافتادهٔ توست جز مراعات مکن
ای عادت تو خشم و جفا ورزیدنوز چشم تو شاید این سخن پرسیدن
ای عادت عشق عین ایمان خوردننی غصهٔ نان و غصهٔ جان خوردن