دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
هوش عاشق کجا بود؟ سوی نسیمهوش عاقل کجا بود؟ با زر و سیم
یار آمده، یار آمده، ره بگشائیمجویان دلست، دل بدو بنمائیم
یا صورت خودنمای تا نقش کنیمیا عزم کنیم و پای در کفش کنیم
بر غوشبک و قیربک و سالارمبا نصرت و با همّت و با اظهارم
یک بار دگر قبول کن بندگیَمرحم آر بدین عجز و پراکندگیَم
یک جرعه ز جام تو تمامست تمامجز عشق تو در دلم کدامست کدام؟
یک چند به کودکی به استاد شدیمیک چند به روی دوستان شاد شدیم
یک دم که ز دیدار تو یک سو افتماز وسوسه اندیشه به صد کو افتم
آشفته همی رَوی به کویی ای جانمیجویی از آن گمشدهٔ خویش نشان
آمد دل تا دردِ نهانم گفتنگفتا ز برای او چه دانم گفتن
آمد شب و غمهای تو همچون عسسانیابند دلم را به سوی کوی کسان
آن حلوایی که کم رسد زو به دهنچون دیگ به جوش آمده از وی دل من
آن صورت غیبی که شندیش دشمنبا خود به قیاس میبریدش دشمن
آن کس که نساخت با لقای یارانافتاد به مکر دزد و تهدید عوان
آنکو طمع وفا برد بر شکرانبر خویش بزد عیب و نزد بر شکران
آن کیست کز این تیر نشد همچو کمانوز زخم چنین تیر گرفتار چنان
احرام درش گیرد لافرمان کنواندر عرفات نیستی جولان کن
از بسکه برآورد غمت آه از منترسم که شود به کام بدخواه از من
از بسکه فساد و ابلهی زاد از مندر عمر کسی نگشت دلشاد از من
از حاصل کار این جهانی کردنمیکن ز بهی آنچه توانی کردن
از روز شریفتر شد از وی شب منوز روح لطیفتر این قالب من
از عمر که پربار شود هردم منوز خویش که بیزار شود هردم من
اسرار مرا نهانی اندر جان کناحوال مرا ز خویش هم پنهان کن
امروز مراست روز میدان منشینمیتاز چو گوی پیش چوگان منشین