دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
من غیر ترا گزین ندارم چکنمدرمان دل حزین ندارم چکنم
من قاعدهٔ درد و دوا میشکنممن قاعدهٔ مهر و جفا میشکنم
من کاستهٔ وفای آن مهرویمگر خواهد و گر نخواهد آن مه رویم
من گردانم مطرب گردان خواهممن زهرهٔ گردنده چو کیوان خواهم
من گرسنهام نشاط سیری دارمروباهم و نام و ننگ شیری دارم
من مالک ملک لامکانی شدهاممن عارف گنج زرکانی شدهام
من مهر تو بر تارک افلاک نهمدست ستمت بر دل غمناک نهم
من نای توام از لب تو مینوشمتا نخروشی هر آینه نخروشم
من نیز چو تو عاقل و هشیار بدمبر جملهٔ عاشقان به انکار بدم
من همچو کسی نشسته بر اسب خامدر وادی هولناک بگسسته لگام
من یک جانم که صد هزار است تنمچه جان و چه تن که هر دو هم خویشتنم
مهتاب بلند گشت و ما پست شدیممعشوق به هوش آمد و ما مست شدیم
میپنداری که از غمانت رستمیا بیتو صبور گشتم و بنشستم
میپنداری که من به فرمان خودمیا یک نفس و نیم نفس آن خودم
میگوید دف که هان بزن بر رویمچندانکه زنی حدیث دیگر گویم
ناساز از آنیم که سازی داریمبد خوی از آنیم که نازی داریم
نی از پیِ کسب سوی بازار شویمنی چون دهقان خوشهٔ گندم درَویم
نی دست که در مصاف خونریز کنمنی پای که در صبر قدم تیز کنم
نی سخرهٔ آسمان پیروزه شومنی شیفتهٔ شاهد ده روزه شوم
هر گه که دل از خلق جدا میبینماحوال وجود با نوا میبینم
همچون سر زلف تو پریشان توایمآنداری و آنداری و ما آن توایم
هم خوان توایم و نیز مهمان توایمهم جمع توایم و هم پریشان توایم
هم مستم و هم بادهٔ مستان توامهم آفتِ جانِ زیردستان توام
هم منزلِ عشق و هم رهت میبینمدر بنده و در مرو شهت میبینم