دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
شوری دارم که برنتابد گردونشوریکه به خواب درنبیند مجنون
صورت همه مقبول هیولا میدانتصویر گرش علت اولی میدان
طبع تو چو سنگست و دلت چون آهنوز آهن و سنگ جسته آتش سوی من
طبعی نه که با دوست در نیامیزم منعقلی نه که از عشق بپرهیزم من
عقلی که خلاف تو گزیدن نتواندینی که ز عهد تو بریدن نتوان
عید آمد و عیدانه جمال سلطانعیدانه که دیده است چنین در دو جهان
فرخ باشد جمال سلطان دیدنجان زنده شود ز روی جانان دیدن
گر تیغ اجل مرا کند بیسر و جاندر حسن برآیم ز زمین صد چندان
گر دست بشد ز کار پائی میزنور پای نماند هم نوایی میزن
گر شامَم و گر عراق و گر لورستانروشن شده زانچهرهٔ چون نورستان
گر کشته شوم به نزد و پیکار تو منآهی نکشم ز بیم آزار تو من
گر مشتاقی به پیش مشتاق نشینروزان و شبان بر در عشاق نشین
کس نیست به غیر از او در این جمله جهاننی زشت و نه نیکو و نه پیدا و نهان
گفتم که بر حریف غمگین منشینجز پهلوی خوشدلان شیرین منشین
گفتم مکن ایروت حسن خوت حسنمن دزد نیم مبند دستم بر سن
گلباغ نهانست و درختان پنهانصد سال نماید او و او خود یکسان
ما زیبائیم خویش را زیبا کنخو با ما کن ز دیگران خو واکن
ما کاهگلان عشق و پهلو به زمینکرده است زمین را کرمش مرکب و زین
ما مرد سنانیم نه از بهر سه نانما دست زنانیم نه از دست زنان
مجموع جهان عاشق یک پارهٔ منچارهگر و چارهساز بیچارهٔ من
معشوق من از همه نهانست بدانبیرون ز کمان هر گمانست بدان
من بندهٔ مستی که بود دست زناندورم ز کسی که او بود مست زنان
من بیرخ تو باده ندانم خوردنبیدست تو من مهره ندانم بردن
من بینم آنرا که نمیبینم منوز قند لبش نبات میچینم من