دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
در دیدهٔ ما نگر جمال حق بینکاین عین حقیقت است و انوار یقین
در راه نیاز فرد باید بودنپیوسته حریص درد باید بودن
در عشق تو شوخ و شنگ باید بودنمردانه و مرد رنگ باید بودن
دل از طلب خوبی بیچون گشتندریا خواهد شدن ز افزون گشتن
دل باغ نهانست و درختان پنهانصد سان بنماید او و خود او یکسان
دل برد ز من دوش به صد عشق و فسونبشکافت و بدید پر زخون بود درون
دل گرسنهٔ عید تو شد چون رمضانوز عید تو شد شاد و همایون رمضان
دلها مثل رباب و عشق تو کمانزامد شد این کمانچه دلها نالان
دوش آنچه برفت در میان تو و مننتوان بنوشتن و نه بتوان گفتن
دوشست دیدم یار جدائی جویانبا من به جفا و کین جدا شو گریان
دی از تو چنان بدم که گل در بستانامروز چنانم و چنانتر ز چنان
دیدم رویت بتا تو روپوش مکنپنهانی ما تو بادهها نوش مکن
رفتم به طبیب و گفتم ای زینالدیناین نبض مرا بگیر و قاروره ببین
رفتی و نرفت ای بت بگزیدهٔ منمهرت ز دل و خیالت از دیدهٔ من
رندی دیدم نشسته بر خنگ زمیننه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین
رو درد گزین درد گزین درد گزینزیرا که دگر چاره نداریم جزین
روزیکه گذر کنی به خر پشتهٔ منبنشین و بگو که ای به غم کشتهٔ من
زان خسرو جان تو مهر شاهی بستانوانگاه ز ماه تا به ماهی بستان
سرمست توام نه از می و نز افیونمجنون شدهام ادب مجوی از مجنون
سرمست شدم در هوس سرمستاناز دست شدم در ظفر آن دستان
شاخ گل تر بر سر عنبر میزنوز تیغ مسلمان سر کافر میزن
شب رفت و نرفت ای بتِ سیمینبرِ منسودای مناجات غمت از سرِ من
شد کودکی و رفت جوانی ز جوانروز پیری رسید بر پر ز جهان
شمع ازلست عالم افروزی منزان شاهد اعظم است پیروزی من