دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
بسیار علاقهها بباید ای جانتا مسکن و خانهها شود آبادان
پالوده شوی در طلب پالودنفرسوده شوید در هوس فرسودن
پیموده شدم ز راه تو پیمودنفرسوده شدم ز عشق تو فرسودن
تا با خودی دوری ارچه هستی با منای بس دوری که از تو باشد تا من
تا روی تو قبلهام شد ای جان جهاننز کعبه خبر دارم و نز قبلهٔ نشان
توبه کردم ز توبه کردن ای جاننتوان ز قضا کشید گردن ای جان
تو شاه دل منی و شاهی میکننوشت بادا ظلم سپاهی میکن
جانم بر آن قوم که جانند ایشانچون گل به جز از لطف ندانند ایشان
جانهاست همه جانوران را جز جاننانهاست همه نان طلبان را جز نان
جز بادهٔ لعل لامکان یاد مکنآنرا بنگر از این و آن یاد مکن
جز جام جلالت اجل نوش مکنجز نغمهٔ عشق کبریا گوش مکن
چون شاه جهان نیست کسی در دو جهاننی زیر و نه بالا و نه پیدا و نهان
چندین به تو بر مهر و وفا بستهٔ منای خوی تو آزردن پیوستهٔ من
چون آتش میشود عذارش به سخنخون میچکد از چشم خمارش به سخن
چون بنده نهای ندای شاهی میزنتیر نظر آنچنانکه خواهی میزن
چون جوشش خنب عشق دیدم ز تو منچون می به قوام خود رسیدم ز تو من
حرص و حسد و کینه ز دل بیرون کنخوی بدو اندیشه تو دیگرگون کن
چون زرد و نزار دید او رو یک منخونابه روان ز چشم چون جو یک من
خود حال دلی بود پریشانتر از اینبا واقعهٔ بیسر و سامانتر ازین
در بادهکشی تو خویش را ریشه مکنوز باده و از ساده تو اندیشه مکن
در بحر کرم حرص و حسد پیمودنوین آب خوشی ز همدگر بربودن
در پوش سلاح وقت جنگ است ای جاناندیشه مکن که وقت تنگ است ای جان
در چشم منست ابروی همچو کمانمن روح سپر کرده و او تیر زنان
در حضرت توحید پس و پیش مداناز خویش مدان خالی و از خویش مدان