دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
من کاغذهای مصر و بغداد ای جانکردم پر ز آه و فریاد ای جان
من عاشق عشق و عشق هم عاشق منتن عاشق جان آمد و جان عاشق تن
من کی خندم تات نبینم خندانجان بندهٔ آن خندهٔ بیکام و دهان
مردان تو در دایرهٔ کن فیکوندل نقطهٔ وحدتست و از عرش فزون
نزدیک منی مرا مبین چون دورانتو شهد نگر به صورت زنبوران
هر خانه که بیچراغ باشد ای جانزندان بود آن نه باغ باشد ای جان
هر روز خوش است منزلی بسپردنچون آب روان و فارغ از افسردن
هر روز نو برآئی ای دلبر جانسودای نوی درافکنی در سر جان
هر مطرب کو نیست ز دل دفتر خوانآن مطرب را تو مطرب دفتر خوان
هشدار که میروند هر سو غولانبا دانه و دام در شکار گوران
هم خانه از آن اوست و هم جامه و نانهم جسم از آن اوست همه دیده و جان
هم نور دل منی و هم راحت جانهم فتنه برانگیزی و هم فتنه نشان
هنگام اجل چو جان بپردازد تنمانند قبای کهنه اندازد تن
یا دلبر من باید و یا دل بر مننی دل بر من باشد و نی دلبر من
یارب چه دلست این و چه خو دارد ایندر جستن او چه جستجو دارد این
یا اوحد بالجمال یا جانمسناز عهد من ای دوست مگر نادمسن
آن رهزن دل که پایکوبانم از اوچون آینهٔ خیال خوبانم از او
آن شاه که هست عقل دیوانهٔ اووز عشق دلم شده است همخانهٔ او
آن شخص که رشک برد بر جامهٔ توتا رشک برد بر لب خودکامهٔ تو
آن کس که همیشه دل پر از دردم از اوبا سینهٔ ریش و با رخ زردم از او
آن لاله رخی که با رخ زردم از اووان داروی دردی که همه دردم از او
از جان بشنیدهام نوای غم تونی خود جانهاست ذرههای غم تو
از گنج قدم شدیم ویرانهٔ اوز افسانهٔ او شدیم افسانهٔ او
ای آب از این دیدهٔ بیخواب برووی آتش از این سینهٔ پرتاب برو