دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
ای گوی زنخ زلف چو چوگان داریابروی کمان و تیر مژگان داری
ای ماه اگرچه روشن و پرنوریاز روشنی روی بت من دوری
ای ماه برآمدی و تابان گشتیگرد فلک خویش خرامان گشتی
ای موسی ما به طور سینا رفتیوز ظاهر ما و باطن ما رفتی
این شاخ شکوفه بارگیرد روزیوین باز طلب شکار گیرد روزی
ای نرگس بیچشم و دهن حیرانیدر روی عروسان چمن حیرانی
ای نسخهٔ نامهٔ الهی که توئیوی آینهٔ جمال شاهی که توئی
این عرصه که عرض آن ندارد طولیبگذار عمارتش بهر مجهولی
ای نفس عجب که با دلم همنفسیمن بندهٔ آن صبح که خندان برسی
ای نور دل و دیده و جانم چونیوی آرزوی هر دو جهانم چونی
ای هیزم تو خشک نگردد روزیتا تو فتد ز آتش دلسوزی
ای یار گرفتهٔ شراب آمیزیبرخیزد رستخیز چون برخیزی
امروز بیا که سخت آراستهایگوئی ز میان حسن برخاستهای
امروز ندانم بچه دست آمدهایکز اول بامداد مست آمدهای
ای آنکه به جز شادی و جز نور نهایچون نعره زنم که از برم دور نهای
ای آنکه به لطف دلستان همهایدر باغ طرب سرو روان همهای
ای آنکه تو بر فلک وطن داشتهایخود را ز جهان پاک پنداشتهای
ای آنکه تو جان بنده را جان شدهایدر ظلمت کفر شمع ایمان شدهای
ای آنکه حریف بازی ما بدهایاین مجلس جانست چرا تن زدهای
ای آنکه رخت چو آتش افروختهایتا کی سوزی که صد رهم سوختهای
ای آنکه مرا به لطف بنواختهایدر دفع کنون بهانهای ساختهای
ای خورشیدی که چهره افروختهایاز پرتو آن کمال آموختهای
ای دوست که دل ز دوست برداشتهاینیکوست که دل ز دوست برداشتهای
ای عشرت نیست گشته هستک شدهایوی عابد پیر بتپرستک شدهای