دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
ای دل تو دمی مطیع سبحان نشدیوز کار بدت هیچ پشیمان نشدی
ای دل تو و درد او اگر خود مردیجان بندهٔ تست اگر تو صاحب دردی
ای دل چو به صدق از تو نیاید کاریباری میکن به مفلسی اقراری
ای دل چو وصال یار دیدی حالیدر پای غمش بمیر تا کی نالی
ای دل چه حدیث ماجرا میجوئیمن با توام ای دل تو کرا میجوئی
ای دوست به حق آنکه جان را جانیچون نامهٔ من رسد به تو برخوانی
ای دوست بهر سخن در جنگ زنیصد تیر جفا بر من دلتنگ زنی
ای دوست ترا رسد اگر ناز کنیناساز شوی باز دمی ساز کنی
ای دوست ز من طمع مکن غمخواریجز مستی و جز شنگی و جز خماری
ای دیده تو از گریه زبون مینشویای دل تو این واقعه خون مینشوی
ای روی ترا پیشه جهانآرائیوی زلف ترا قاعده عنبر سائی
ای ساقی از آن باده که اول دادیرطلی دو درانداز و بیفزا شادی
ای ساقی جان که سرده ایامیآرام دل خستهٔ بیآرامی
ای سر سبب اندر سبب اندر سببیوی تن عجب اندر عجب اندر عجبی
ای شاخ گلی که از صبا میرنجیور زانکه گلی تو پس چرا میرنجی
ای شادی راز تو هزاران شادیوز تو به خرابات هزار آبادی
ای شمع تو صوفی صفتی پنداریکاین شش صفت از اهل صفا میداری
ای صاف که می شور و چنین میگردیبنشین و مگرد اگر چنین میگردی
ای طالب دنیا تو یکی مزدوریوی عاشق خلد ازین حقیقت دوری
ای عشق تو عین عالم حیرانیسرمایهٔ سودای تو سرگردانی
ای قاصد جان من به جان میارزیجان خود چه بود هر دو جهان میارزی
ای کاش که من بدانمی کیستمیدر دایرهٔ حیات با چیستمی
ای گل تو ز لطف گلستان میخندییا از دم عشق بلبلان میخندی
ای کمتر مهمانیت آب گرمیکز لذت آن مست شود بیشرمی