دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
ای باد سحر به کوی آن سلسله مویاحوال دلم بگوی اگر یابی روی
ای باد سحر تو از سر نیکوئیشاید که حکایتم به آن مه گوئی
ای باده تو باشی که همه داد کنیصد بنده به یک صبوح آزاد کنی
ای باطل اگر ز حق نَگْریزی چکنیوی زهر به جز تلخی و تیزی چکنی
ای باغ خدا که پر بت و پر حوریاز چشم خلایق اینچنین چون دوری
ای بانگ رباب از کجا میآئیپرآتش و پر فتنه و پر غوغائی
ای پر ز جفا چند از این طراریپنهان چه کنی آنچه به باطن داری
ای بر سر ره نشسته ره میطلبیدر خرمن مه فتاده مه میطلبی
ای بنده اگر تو خواجه بشناختییدل را ز غرور نفس پرداختیی
ای پیر اگر تو روی با حق دارییا همچو صلاح دست مطلق داری
ای ترک چرا به زلف چون هندوئیرومی رخ و زنگی خط و پر چین موئی
ای چون عَلَمِ بلند در صحرائیوی چون شکر شگرف در حلوائی
ای چون علم سپید در صحرائیای رحمت در رسیده از بالائی
ای خواجه چرا بیپر و بالم کردیبر بوی ثواب در وبالم کردی
ای خواجه ز هر خیال پر باد شویوز هیچ ترش گردی و دلشاد شودی
ای خواجه گنه مکن که بدنام شویگر خاص تویی گنه کنی عام شوی
ای داده مرا به خواب در بیداریآسان شده در دلم همه دشواری
ای داده مرا چو عشق خود بیداریوین شمع میان این جهان تاری
ای دام هزار فتنه و طرارییارب تو چه فتنهها که در سر داری
ای در دل من نشسته بگشاده دریجز تو دگری نجویم و کو دگری
ای در دل هر کسی ز مهرت تابیوی از تو تضرعی بهر محرابی
ای دشمن جان و جان شیرین که توینور موسی و طور سینین که توی
ای دل تو اگر هزار دلبر داریشرط آن نبود که دل ز ما برداری
ای دل تو بدین مفلسی و رسوائیانصاف بده که عشق را چون سائی