دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
امروز مرا سخت پریشان کردیپوشیدهٔ خویش را تو عریان کردی
امشب برو ای خواب اگر بنشینیاز آتش دل سزای سبلت بینی
امشب که فتادهای به چنگال رهیبسیار طپی ولیک دشوار رهی
امشب منم و یکی حریف چو منیبر ساخته مجلسی برسم چمنی
اندر دل من مها دلافروز تویییاران هستند لیک دلسوز تویی
اندر دو جهان دلبر و جانم تو بسیزیرا که بهر غمیم فریادرسی
اندر ره حق چو چست و چالاک شوینور فلکی باز بر افلاک شوی
اندر سرم ار عقل و تمیز است تویوانچ از من بیچاره عزیز است توی
ای آتش بخت سوی گردون رفتیوی آب حیات سوی جیحون رفتی
ای آنکه به کوی یار ما افتادیآن روی بدیدی به قفا افتادی
ای آنکه تو از دوش بیادم دادیزان حالت پرجوش بیادم دادی
ای آنکه تو خون عاشقان آشامیفریاد ز عاشقی و بیآرامی
ای آنکه ره گریز میاندیشیتو پنداری که بر مراد خویشی
ای آنکه ز حد برون جانافزاییبیحدی و حد هر نفس بنمایی
ای آنکه ز حال بندگان میدانیچشمی و چراغ در شب ظلمانی
ای آنکه ز خاک تیره نطعی سازیهر لحظه بر او نقش دگر اندازی
ای آنکه صلیب دار و هم ترسائیپیوسته به زلف عنبر ترسائی
ای آنکه طبیب دردهای ماییاین درد ز حد رفت چه میفرمایی
ای آنکه غلام خسرو شیرینیبا عشق بساز گر حریف دینی
ای آنکه مرا بستهٔ صد دام کنیگوئی که برو در شب و پیغام کنی
ای آنکه مرا دهر زبان میدانیور زانکه ببندند دهان میدانی
ای آنکه نظر به طعنه میاندازیبشناس دمی تو بازی از جان بازی
ای ابر که تو جهان خورشیدانیکاری مقلوب میکنی نادانی
ای از تو مرا گوش پرودیده بهیخوش آنکه ز گوش پای بر دیده نهی