دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
آن را که نکرد ز هر سود ای ساقیآن زهر نبود می نمود ای ساقی
آن رطل گران را اگر ارزان کنییاجزای جهان را همگی جان کنیی
آن روز که دیوانه سر و سودائیدر سلسلهٔ دولتیان میآئی
آن روی ترش نگر چو قندستانیوان چشم خوشش نگر چو هندوستانی
آن ظلم رسیدهای که دادش دادیوانغمزدهای که جام شادش دادی
آن میوه توی که نادرِ ایامیبتوان خوردن هزار من در خامی
آنی تو که در صومعه مستم داریدر کعبه نشسته بتپرستم داری
آنی که بر دلشدگان دیر آئیوانگاه چو آئی نفسی سیر آئی
آنی که به صد شفاعت و صد زاریبر پات یکی بوسه دهم نگذاری
احوال من زار حزین میپرسیزین بیش مپرس اگر چنین میپرسی
از آب و گلی نیست بنای چو توییارب که چه هاست از برای چو توی
از جان بگریزم ار ز جان بگریزیاز دل بگریزم ار از آن بگریزی
از چهرهٔ آفتاب مهوش گردیوز صحبت کبریت تو آتش گردی
از خلق ز راه تیزهوشی نرهیوز خود ز سر سخنفروشی نرهی
از رنج و ملال ما چه فریاد کنیآن به که به شکر وصل را شاد کنی
از سایهٔ عاشقان اگر دور شویبر تو زند آفتاب و رنجور شوی
از شادی تو پر است شهر و وادیاز روی زمین و آسمان را شادی
از عشق ازل ترانهگویان گشتیوز حیرت عشق گول و نادان گشتی
از عشق تو هر طرف یکی شبخیزیشب کشته ز زلفین تو عنبر بیزی
از گل قفس هدهد جانها تو کنیاز خاک سیه شکرفشانها تو کنی
از کم خوردن زیرک و هشیار شویوز پرخوردن ابله و بیکار شوی
استاد مرا بگفتم اندر مستیکگاهم کن ز نیستی و هستی
اسرار شنو ز طوطی ربانیطوطی بچهای زبان طوطی دانی
افتاد مرا با لب او گفتاریگفتم که ز من سیر شدی گفت آری