دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
عشق غلب القلب و قد صار بهحتی فنی القلب بما جاربه
فصلیست چو وصل دوست فرخنده شدهاز مردن تن چراغ دل زنده شده
گفتم چکنم گفت که ای بیچارهجمله چکنم بسازم آن یکباره
گفتم که توی می و منم پیمانهمن مردهام و تو جانی و جانانه
گفتم که ز عشقت شدهام دیوانهزنجیر ترا به خواب بینم یا نه
گنجیست نهانه در زمین پوشیدهاز ملت کفر و اهل دین پوشیده
گیر ایدل من عنان آن شاهنشاهامشب بر من قنق شو ای روت چو ماه
ما را می کهنه باید و دیرینهوز روز ازل تا بابد سیری نه
ما مردانیم نشسته بر تنگ درهمائیم که شیر و گرگ بر ما گذره
مانندهٔ زنبیل بگیر این روزهتا روزه کند ترا به حق دریوزه
مستم ز می عشق خراب افتادهبرخواسته دل از خور و خواب افتاده
من میگویم که گشت بیگاه ایماهمیگوید ماه ناگهانی بیگاه
میخوردم باده بابت آشفتهخوابم بربود حال دل ناگفته
میدان فراخ و مرد میدانی نهاحوال جهان چنانکه میدانی نه
وه وه که به دیدار تو چونم تشنهچندانکه ببینمت فزونم تشنه
هین نوبت صبر آمد و ماه روزهروزی دو مگو ز کاسه و از کوزه
هر چند در این پرده اسیرید همهزین پرده برون روید امیرید همه
هم آینهایم و هم لقائیم همهسرمست پیالدهٔ بقائیم همه
یارب تو مرا به نفس طناز مدهبا هر چه به جز تست مرا ساز مده
یارب تو یکی یار جفاکارش دهیک دلبرِ بدخویِ جگرخوارش ده
آمد بر من دوش مه یغمائیگفتم که برو امشب اینجا نائی
آن چیز که هست در سبد میدانیاز سِرّ سبد تا به ابد میدانی
آن خوش باشد که صاحب تمییزیبیآنکه بگویند و بگوید چیزی
آن دل که به یاد خود صبورش کردینزدیکتر تو شد چو دورش کردی