دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
ای روز الست ملک و دولت راندهوی بنده ترا چو قل هو الله خوانده
ای سرو ز قامت تو قد دزدیدهگل پیش رخ تو پیرهن بدریده
ای کوران را به لطف ره بین کردهوی گبران را پیشرو دین کرده
ای میر ملیحان و مهان شیی اللهوی راحت و آرامش جان شیی الله
باز آمد یار با دلی چون خارهوز خارهٔ او این دل من صد پاره
بازیچهٔ قدرت خدائیم همهاو راست توانگری گدائیم همه
بفروخت مرا یار به یک دسته ترهباشد که مرا واخرد آن یار سره
بیگانه شوی ز صحبت بیگانهبشنو سخن راست از این دیوانه
بیگاه شد و دل نرهید از نالهروزی نتوان گفت غم صد ساله
تا روی ترا بدیدم ای بت ناآگاهسرگشته شدم ز عشق گم کردم راه
تو آبی و ما جمله گیاییم همهتو شاهی و ما جمله گداییم همه
تو توبه مکن که من شکستم توبههرگز ناید ز جان مستم توبه
جانیست غذای او غم و اندیشهجانی دگر است همچو شیر بیشه
دانی شب چیست بشنو ای فرزانهخلوت کن عاشقان ز هر بیگانه
در راه یگانگی چه طاعت چه گناهدر کوی خرابات چه درویش چه شاه
در بندگیت حلقه بگوشم ای شاهدر چاکریت به جان بکوشم ای شاه
در عشق خلاصهٔ جنون از من خواهجان رفته و عقل سرنگون از من خواه
دی از سر سودای تو من شوریدهرفتم به چمن جامه چو گل بدریده
روی تو نماز آمد و چشمت روزهوین هر دو کنند از لبت دریوزه
زلف تو که یکروزم از او روشن نهبا خاک برآورد سرو با من نه
سه چیز ز من ربودهای بگزیدهصبر از دل و رنگ از رخ و خواب از دیده
صاحبنظران راست تحیر پیشهمر کوران را تفکر و اندیشه
صحت که کُشد سقم و رنجوری بهزان جامه که سازی بستم عوری به
صوفی نشوی به فوطه و پشمینهنه پیر شوی ز صحبت دیرینه