دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
مردی یارا که بوی فقر آید از اودانند فقیران که چها زاید از او
مستم ز دو لعل شکرت ای مهروپستم ز قد صنوبرت ای مهرو
من بندهٔ تو بندهٔ تو بندهٔ تومن بندهٔ آن رحمت خندیدهٔ تو
نی هرکه کند رقص و جهد بالا اودر فقر بود گزیده و والا او
هان ای تن خاکی سخن از خاک مگوجز قصهٔ آن آینهٔ پاک مگو
هرچند در این هوس بسی باشی توبیقدر تو همچون مگسی باشی تو
هرچند که قد بیبدل دارد سروپیش قد یارم چه محل دارد سرو
آمد بر من خیال جانان ز پگهدر کف قدح باده که بستان ز پگه
آن دم که رسی به گوهر ناسفتهسرها به هم آورده و سرها گفته
آنکس که ز دست شد بر او دست منهاز باده چو نیست شد تواش هست منه
آنی که وجود و عدمت اوست همهسرمایهٔ شادی و غمت اوست همه
از دیدهٔ کژ دلبر رعنا را چهوز بدنامی عاشق شیدا را چه
السکر صار کاسدا من شفتیهوالبدر تراه ساجدا بین یدیه
ای کان العباد ما اهواهما یذکرنا فکیف ما ینساه
آهوی قمرا سهامه عیناهما شوش عزم خاطری الا هو
ای آنکه به جان این جهانی زندهشرمت بادا چرا چنانی زنده
ای پارسی و تازی تو پوشیدهجان دیده قدح شراب نانوشیده
ای بر نمک تو خلق نانی بزدهبر مرکب تو داغ نشانی بزده
ای بیادبانه من ز تو نالیدهغیرت بشنیده گوش من مالیده
ای جان تو بر مقصران آشفتههم جان تو عذر جان ایشان گفته
ای با تو جهان ظریف و شادی بارهتو جامه شادیی و مالی پاره
ای خواب مرا بسته و مدفون کردهشب را و مرا بیخود و مجنون کرده
ای در طلب گرهگشائی مردهدر وصل بزاده وز جدائی مرده
ای دوست مرا دمدمه بسیار مدهکاین دمدمه میخورد ز من هر که و مه