دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
چون پاک شد از رنگ خودی سینهٔ توخودبین گردی ز یار دیرینهٔ تو
خواهی که مقیم و خوش شوی با ما تواز سر بنه آن وسوسه و غوغا تو
داروی ملولی رخ و رخسارهٔ تووان نرگس مخمورهٔ خمارهٔ تو
در اصل یکی بُدَست جان من و توپیدای من و تو و نهان من و تو
در چرخ نگنجد آنکه شد لاغر توجان چاکر آن کسی که شد چاکر تو
در کوی خیال خود چه میپویی تووین دیده به خون دل چه میشویی تو
درها همه بستهاند الا در توتا ره نبرد غریب الا بر تو
دل در تو گمان بد برد دور از تواین نیز ز ضعف خود برد دور از تو
رشک آیدم از شانه و سنگ ای دلجوتا با تو چرا رود به گرمابه فرو
زاندم که شنیدهام نوای غم تورقصان شدهام چو ذرههای غم تو
سر رشتهٔ شادیست خیال خوش توسرمایهٔ گرمیست مها آتش تو
سوگند بدان روی تو و هستی توگر میدانم نه از تو این پستی تو
صد داد همی رسد ز بیدادی تودر وهم چگونه آورم شادی تو
عشقست که کیمیای شرقست در اوابریست که صد هزار برقست در او
عمرم یکبار زد کناری با توچون عمر گذشتنیست باری با تو
فرزانهٔ عشق را تو دیوانه مگوهم خرقهٔ روح را تو بیگانه مگو
گر جمله برفتند نگارا تو مروای مونس و غمگسار ما را تو مرو
گر عاشق عشق ما شدی، ای مهروبیرون شو ازین شش جهت تو بر تو
گر عاقل و عالمی به عشق ابله شوور ماه فلک توی چو خاک ره شو
گر هیچ ترا میل سوی ماست بگوورنه که رهی عاشق و تنهاست بگو
گفتم روزی که من به جانم با تودیگر نشدم بتا همانم با تو
گفتم که کجا بود مها خانهٔ توگفتا که دل خراب مستانهٔ تو
گه در دل ما نشین چو اسرار و مروگه بر سر ما نشین چو دستار و مرو
ما چارهٔ عالمیم و بیچارهٔ توما ناظر روح و روح نظارهٔ تو