دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
این نیست ره وصل که پنداشتهایاین نیست جهان جان که بگذاشتهای
با بیخبران اگر نشستی بردیبا هشیاران اگر نشستی مردی
با خندهٔ بر بسته چرا خرسندیچون گل باید که بیتکلف خندی
با دل گفتم که ای دل از نادانیمحروم ز خدمت شدهای میدانی
بازآی که تا به خود نیازم بینیبیداری شبهای درازم بینی
با زهره و با ماه اگر انبازیرو خانه ز ماه ساز اگر میسازی
با صورت دین صورت زردشت کشیچون خر نخوری نبات و بر پشت کشی
با قلاشان چو رد نهادی پائیدر عشق چو پخت جان تو سودائی
بالا شجری لب شکر و دل حجریزنجیر سری، سیمبری رشک پری
تو میخندی بهانهای یافتهایدر خانهٔ خود دام و دغل بافتهای
جانم ز طرب چون شکر انباشتهایچون برگ گل اندر شکرم داشتهای
خوش خوش صنما تازه رخان آمدهایخندان بدو لب لعل گزان آمدهای
در باغ درآ با گل اگر خار نهایپیش آر موافقت گر اغیار نهای
گر آب دهی نهال خود کاشتهایور پست کنی مرا تو برداشتهای
گر با همهای چو بی منی بیهمهایور بیهمهای چو با منی با همهای
لطفی که مرا شبانه بنواختهایامروز چو زلف خود پس انداختهای
با من ترش است روی یار قدریشیرینتر از این ترش ندیدم شکری
با نااهلان اگر چو جانی باشیما را چه زیان تو در زیانی باشی
با یار به گلزار شدم رهگذریبر گل نظری فکندم از بیخبری
بد میکنی و نیک طمع میداریهم بد باشد سزای بدکرداری
پران باشی چو در صف یارانیپری باشی سقط چو بی ایشانی
برخیز و به نزد آن نکونام درآیدر صحبت آن یار دلارام درآی
بر ظلمت شب خیمهٔ مهتاب زدیمیخفت خرد بر رخ او آب زدی
بر کار گذشته بین که حسرت نخوریصوفی باشی و نام ماضی نبری