دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
جان در ره ما بباز اگر مرد دلیورنی سر خویش گیر کز ما بحلی
جان دید ز جانان ازل دمسازیمیخواهد کز من ببرد هنبازی
جان روز چو مار است به شب چون ماهیبنگر که تو با کدام جان همراهی
جانم دارد ز عشق جانافزائیاز سوداها لطیفتر سودائی
چشمان خمار و روی رخشان داریکان گوهر و لعل بدخشان داری
چشم تو بهر غمزه بسوزد مستیگر دلبندی هزار خون کردستی
چشم مستت ز عادت خماریافغان که نهاد رسم تنها خواری
چندان گفتی که از بیان بگذشتیچندان گشتی بگرد آن کان گشتی
چون جمله خطا کنم صوابم تو بسیمقصود از این عمر خرابم تو بسی
چون خار بکاری رخ گل میخاریتا گل ناری بر ندهد گلناری
چون ساز کند عدم حیات افزائیگیری ز عدم لقمه و خوش میخائی
چونست به درد دیگران درمانیچون نوبت درد ما رسد درمانی
چون شب بر من زنان و گویان آئیدر نیم شبی صبح طرب بنمائی
چون کار مسافران دینم کردیحمال امانت یقینم کردی
چون مست شوی قرابه بر پای زنیبا دشمن جان خویشتن رای زنی
چون ممکن آن نیست اینکه از بر ما برهییا حیله کنی ز حیلهٔ ما بجهی
چونی ای آنکه از جمال فردیصدبار ز چو نیم برون آوردی
چون نیشکر است این نیت ای ناییشیرین نشود خسرو ما گر نایی
حاشا که به ماه گویمت میمانییا چون قد تو سرو بود بستانی
حیف است که پیش کر زنی طنبورییا یوسف همخانه کنی با کوری
خواهی که حیات جاودانه بینیوز فقر نشانهٔ عیانی بینی
خواهی که در این زمانه فردی گردییا در ره دین صاحب دردی گردی
خود را چو دمی به یار محرم یابیدر عمر نصیب خویش آن دم یابی
خود هیچ بسوی ما نگاهی نکنیگیرم که گناهست گناهی نکنی