دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
خوش باش که خوش نهاد باشد صوفیاز باطن خویش شاد باشد صوفی
خوش میسازی مرا و خوش میسوزیخوش پرده همی دری و خوش میدوزی
خیری بنمودی و ولیکن شرینرمی و خبیث همچو مار نری
در بادیهٔ عشق تو کردم سفریتا بو که بیایم ز وصالت خبری
در بیخبری خبر نبودی چه بدیو اندیشهٔ خیر و شر نبودی چه بدی
در چشم منست این زمان ناز کسیدر گوش منست این دم آواز کسی
در چشم منی و گرنه بینا کیمیدر مغز منی و گرنه شیدا کیمی
در خاک اگر رفت تن بیجانیجان بر فلک افرازد و شاذروانی
در دست اجل چو درنهم من پائیدر کتم عدم در افکنم غوغائی
در دل نگذشت کز دلم بگذارییا رخت فتاده در گلم بگذاری
در دل نگذارمت که افگار شویدر دیده ندارمت که بس خار شوی
در روزه چو از طبع دمی پاک شویاندر پی پاکان تو بر افلاک شوی
در زهد اگر موسی و هارون آئیوانگاه چو جبرئیل بیرون آئی
در زیر غزلها و نفیر و زاریدردیست مرا ز چهرههای ناری
در عالم حسن اینت سلطان که تویدر خطهٔ لطف شهره برهان که توی
در عشق تو خون دیده بارید بسیجان در تن من ز غم بنالید بسی
در عشق موافقت بود چون جانیدر مذهب هر ظریف معنی دانی
در عشق هر آن که برگزیند چیزیاز نفس هوس بر او نشیند چیزی
درویشان را عار بود محتشمیواندر دلشان بار بود محتشمی
در هر دو جهان دلبر و یارم تو بسیزیرا که به هر غمیم فریاد رسی
دستار نهادهای به مطرب ندهیدستار بده تا ز تکبر برهی
دل از می عشق مست میپنداریجان شیفتهٔ الست میپنداری
دلدار به زیر لب بخواند چیزیدیوانه شوی عقل نماند چیزی