دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
دلدار مرا گفت ز هر دلداریگر بوسه خری بوسه ز من خر باری
دل گفت مرا بگو کرا میجوئیبر گرد جهان خیره چرا میپوئی
دل کیست همه کار و کیاییش توینیک و بد و کفر و پارساییش توی
دوش آمد آن خیال تو رهگذریگفتم بر ما باش ز صاحب نظری
دوش از سر عاشقی و از مشتاقیمیکردم التماس می از ساقی
دوشینه مرا گذاشتی خوش خفتیامشب به دغل به هر سویی میافتی
دی بلبلکی لطیفکی خوش گوئیمیگفت ترانهای کنار جوئی
دی بود چنان دولت و جان افروزیو امروز چنین آتش عالم سوزی
دیروز فسون سرد برخواند کسیاو سردتر از فسون خود بود بسی
دی عاقل و هشیار شدم در کاریبرهم زدم دوش مر مرا عیاری
دی مست بدی دلا و چست و سفریامروز چه خوردهای که از دی بتری
رفتم بر یار از سر سر دستیگفتا ز درم برو که این دم مستی
رفتم به طبیب گفتم ای بینائیافتادهٔ عشق را چه میفرمایی
رقص آن نبود که هر زمان برخیزیبیدرد چو گرد از میان برخیزی
رو ای غم و اندیشه خطا میگوئیاز کان وفا چرا جفا میگوئی
روزی به خرابات گذر میکردیکژ کژ به کرشمهای نظر میکردی
زان ماه چهارده که بود اشراقیگشتم زر ده دهی من از براقی
زاهد بودم ترانهگویم کردیسرفتنهٔ بزم و بادهخویم کردی
زاهد که نبرد هیچ سود ای ساقیآن زهد نبود مینمود ای ساقی
سرسبزتر از تو من ندیدم شجریپرنورتر از تو من ندیدم قمری
سرسبزی باغ و گلشن و شمشادیرقاص کن دلی و اصل شادی
سرمستم و سرمستم و سرمست کسیمی خوردم و می خوردم و از دست کسی
سوگند همی خورد پریر آن ساقیمیگفت به حق صحبت مشتاقی
شادی شادی و ای حریفان شادیزان سوسن آزاد هزار آزادی