دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
شب رفت و دلت نگشت سیر، ای ایچیدست تو اگر نگیرد آن مه هیچی
شمشیر اگر گردن جان ببریدیبل احیاء بربهم که شنیدی
شمعی است دل مراد افروختنیچاکیست ز هجر دوست بردوختنی
صد روز دراز گر به هم پیوندیجان را نشود از این فغان خرسندی
عاشق شوی ای دل و ز جان اندیشیدزدی کنی و ز پاسبان اندیشی
عالم سبز است و هر طرف بستانیاز عکس جمال گلرخی خندانی
عاینت حمامة تحاکی حالیتبکی و تصیح فوق غصن عالی
عشق آن نبود که هر زمان برخیزیوز زیر دو پای خویش گردانگیزی
عشقت صنما چه دلبریها کردیدر کشتن بنده ساحریها کردی
عید آمد و عید بس مبارک عیدیگر گردون را دهان بدی خندیدی
عید آمد و هرکس قدری مقداریآراسته خود را ز پی دیداری
غم را دیدم گرفته جام دردیگفتم که غما خبر بود رخ زردی
غمهای مرا همه بناغم داریواندر غم خود همچو بناغم داری
کافر نشدی حدیث ایمان چکنیبیجان نشدی حدیث جانان چکنی
گاه از غم او دست ز جان میشوئیگه قصهٔ آ، به درد دل میگوئی
گر آنکه امین و محرم این رازیدر بازی بیدلان مکن طنازی
گر بگریزی چو آهوان بگریزیور بستیزی چون آهنان بستیزی
گر تو نکنی سلام ما را در پیچون جمله نشاطی و سلامی چون می
گر خار بدین دیدهٔ چون جوی زنیور تیر جفا بر دل چون موی زنی
گر خوب نیم خوب پرستم باریور باده نیم ز باده مستم باری
گر داد کنی درخور خود داد کنیبیچاره کسی را که تواش یاد کنی
گر درد دلم به نقش پیدا بودیهر ذره ز غم سیاه سیما بودی
گر سوزش سینه را به کس میداریوز مهر ضمیر پر هوس میداری
گر صید خدا شوی ز غم رسته شویور در صفت خویش روی بسته شوی