دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
گر عاشق روی قیصر روم شویامید بود که حی قیوم شوی
گر عاشق زار روی تو نیستمیچندان به در سرای تو نه ایستمی
گر عقل به کوی دوست رهبر نبدیروی عاشق چنین مزعفر نبدی
گر قدر کمال خویش بشناختمیدامان خود از خاک بپرداختمی
گر گفتن اسرار تو امکان بودیپست و بالا همه گلستان بودی
گر مجلس انس را به کار آمدمیهردم بدر تو بنده وار آمدمی
گر من مستم ز روی بدکرداریای خواجه برو تو عاقل و هشیاری
گر نقل و کباب و بادهٔ ناب خوریمیدان که به خواب در، همی آب خوری
گرنه حذر از غیرت مردان کنمیآن کار که دوش گفتهام آن کنمی
گرنه کشش یار مرا یار بدیبا شاه و گدا مرا کجا کاربدی
گر هیچ نشانه نیست اندر وادیبسیار امیدهاست در نومیدی
گر یک نفسی واقف اسرار شویجانبازی را به جان خریدار شوی
گر یک ورق از کتاب ما برخوانیحیران ابد شوی زهی حیرانی
گفتم به طبیب دارویی فرمایینبضم بگرفت از سر دانایی
گفتم صنما مگر که جانان منیاکنون که همی نظر کنم جان منی
گفتم صنمی شدی که جان را وطنیگفتا که حدیث جان مکن گر ز منی
گفتم چونی مها خوشی محزونیگفتا مه را کسی نپرسد چونی
گفتم که دلا تو در بلا افتادیگفتا که خوشم تو به کجا افتادی
گفتم که کدامست طریق هستیدل گفت طریق هستی اندر پستی
گفتند که هست یار را شور وشریگفتم که دوم بار بگو خوش خبری
گفتی که تو دیوانه و مجنون خوییدیوانه توی که عقل از من جویی
گوهر چه بود به بحر او جز سنگیگردون چه بود بر در او سرهنگی
گوئی که مگر به باغ رز رشتهامییا بر رخ خویش زعفران کشتهامی
کی پست شود آنکه بلندش تو کنیشادان بود آنجا که نژندش تو کنی