دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
کیوان گردی چو گرد مردان گردیمردی گردی چو گرد مردان گردی
لب بر لب هر بوسه ربائی بنهینوبت چو به ما رسد بهائی بنهی
مادام که در راه هوا و هوسیاز کعبهٔ وصل هردمی باز پسی
ما را ز هوای خویش دف زن کردیصد دریا را ز خویش کف زن کردی
مانندهٔ گل ز اصل خندان زادیوز طالع و بخت خویش شادی شادی
ماه آمد پیش او که تو جان منیگفتش که تو کمترین غلامان منی
مائیم در این زمان زمین پیمائیبگذاشته هر شهر به شهر آرائی
مائیم و هوای روی شاهنشاهیدر آب حیات عشق او چون ماهی
مردی که فلک رخنه کند از دردیمردی که خداش کاشکی ناوردی
مرغان ز قفس قفس ز مرغان خالیتو مرغ کجائی که چنین خوشحالی
مست است خبر از تو و یا خود خبریخیره است نظر در تو و با تو نظری
من با تو چنین سوخته خرمن تا کیوز ما تو چنین کشیده دامن تا کی
من بادم و تو برگ نلرزی چکنیکاری که منت دهم نورزی چکنی
من بیدلم ای نگار و تو دلداریشاید که بهر سخن ز من نازاری
من پیر فنا بدم جوانم کردیمن مرده بدم ز زندگانم کردی
من جان تو نیستم مگو جان غلطیمن جان جنیدستم و سری سقطی
من جمله خطا کنم صوابم تو بسیمقصود از این عمر خرابم تو بسی
من خشک لب ار با تو دم تر زدمیدر عشق تو عالمی به هم برزدمی
من دوش به خواب در بدیدم قمریدریا صفتی عجایبی سیمبری
من دوش به کاسهٔ رباب سحریمینالیدم ترانهٔ کاسهگری
من ذره بدم ز کوه بیشم کردیپس مانده بدم از همه پیشم کردی
من من نیم و اگر دمی من منمیاین عالم را چو ذره بر هم زنمی
مه دوش به بالین تو آمد به سرایگفتم که ز غیرتش بکوبم سر و پای
مهمان دو دیده شد خیالت گذریدر دیده وطن ساخت ز نیکو گهری