دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
میدان و مگو تا نشود رسوائیزیبائی مرد هست در تنهائی
میفرماید خدا که ای هرجائیاز عام ببر که خاص آن مائی
ناخوانده به هرجا که روی غم باشیور خوانده روی تو محرم آن دم باشی
نقّاش رُخَت اگر نه یزدان بودیاستاد تو در نقش تو حیران بودی
نومید نیم گرچه ز من ببریدییا بر سر من یار دگر بگزیدی
نی گفت که پای من به گل بود بسیناگاه بریدند سرم در هوسی
نی من منم و نی تو توی نی تو منیهم من منم و هم تو توی هم تو منی
واپس مانی ز یار واپس باشیاز شاخ درخت بگسلی خس باشی
وقف است مرا عمر در این مشتاقیاحسنت زهی طراوت و رواقی
هر پارهٔ خاک را چو ماهی کردیوآنگه مه را قرینِ شاهی کردی
هر روز پگاه خیمه بر جوی زنیصد نقش، تو بر گلشنِ خوشبوی زنی
هر روز ز عاشقی و شیرینراییمن عاشق را پیرهنی فرمایی
هر روز یکی شور بر این جمع، زَنیبنیادِ هزار عاقبت را بِکَنی
هرشب که به بنده همنشین میافتیچون نورِ مهی که بر زمین میافتی
هرگز به مزاجِ خود یکی دم نزنیتا از دمِ خویش، گردنِ غم نزنی
هرگز نَبُوَد میلِ تو کافراشت کُنیتا عاشق آنی که فروداشت کُنی
هرکس کسکی دارد و هرکس یاریآن یارِ وفادار کجا شد باری؟
هرکس کسکی دارد و هرکس یاریهرکس هنری دارد و هرکس کاری
هر لحظه مها پیشِ خودم میخوانیاحوال همیپرسی و خود میدانی
همدست همه دستزنانم کردیدو گوش کشان همچو کمانم کردی
هم دل به دلستانْت رساند روزیهم جان سوی جانانْت رساند روزی
همسایگیِ مست فَزاید مستیچون مست شَوی باز رهی از هستی
یادِ تو کُنَم، میانِ یادم باشیلب بُگْشایم، در این گشادم باشی
یک بوسه ز تو خواستم و شش دادیشاگردِ که بودی که چنین استادی؟