دفتر شعر
۴۲۳ شعر در این دفتر
خوبرویان، چون بشوخی قصد مرغ دل کننداولش سازند صید و آخرش بسمل کنند
چو لاله سینهٔ من کاش پارهپاره کنند!به داغهای درون یک به یک نظاره کنند
جای آنست که شاهان ز تو شرمنده شوندسلطنت را بگذارند و تو را بنده شوند
دودی، که دوش بر سر کویت بلند بودغافل مشو، که آه من دردمند بود
شیرین دهنا، این همه شیرین نتوان بودشیری که تو خوردی مگر از ریشه جان بود؟
دی به راهم دیدن و آنگاه نادیدن چه بود؟روی گردانیدن و از راه گردیدن چه بود؟
با من اول آن همه رسم وفاداری چه بود؟بعد ازان بی موجبی چندین جفاگاری چه بود؟
کاکل ز چه بگذاشته ای تا کمر خود؟مگذار بلاهای چنین را بسر خود
یار اگر مرهم داغ دل محزون نشودبا چنین داغ دلم خون نشود چون نشود؟
لعل جانبخشت، که یاد از آب حیوان میدهدزنده را جان میستاند، مرده را جان میدهد
هر گه آن قصاب خنجر بر گلوی من نهدمینهم سر بر زمین تا پا بروی من نهد
ماه من، زلف شب قدرست و رویت روز عیددر سر ماهی شب و روزی باین خوبی که دید؟
جز بندگیم کاری از دست نمی آیدمن بنده فرمانم، تا دوست چه فرماید؟
زان پیشتر که جانان ناگه ز در درآیداز شادی وصالش، ترسم که: جان برآید
اگر نه از گل نو رسته بوی یار آیدهوای باغ و تماشای گل چه کار آید؟
چه حاصل گر هزاران گل دمد یا صد بهار آید؟مرا چون با تو کار افتاده است اینها چه کار آید؟
اگر چون تو سروی ز جایی برآیدشود رستخیز و بلایی برآید
دلا، گر عاشقی، بنشین، که جانانت برون آیدبر آن در منتظر میباش، تا جانت برون آید
غمی، کز درد عشقت، بر دل ناشاد میآیداگر با کوه گویم، سنگ در فریاد میآید
دم آخر، که مرا عمر به سر میآیدگر تو آیی به سرم، عمر دگر میآید
مه من با رقیبان جفااندیش میآیدز غوغایی، که میترسیدم، اینک پیش میآید
مرا، چون دیگران، یاد گل و گلشن نمیآیدبه غیر از عاشقی کار دگر از من نمیآید
هردم از چشم تو دل را نظری میبایدصد نظر دید و هنوزش دگری میباید
آخر از غیب دری بر رخ ما بگشایددیگران گر نگشایند، خدا بگشاید