دفتر شعر
۲۷۰ شعر در این دفتر
گرچه دارم ساغر اسما مداممی ز خم ذات می نوشم به کام
رو به خاک راه او بنهاده امخاک آن راهم به راه افتاده ام
آن گنج که مخفی بود از عالم و از آدمپیدا شده است بر من ، من محرم آن گنجم
در سراپردهٔ میخانه مقامی دارمپیش رندان جهان منصب و نامی دارم
پیش از وجود آدم بودیم با تو همدمدر خلوت یگانه بنشسته هر دو با هم
بگذر ز وجود و از عدم همبگذار حدوث را قدم هم
ما گدای خودیم و شاه خودیمآفتاب خودیم و ماه خودیم
بسی نقشی که بر دیده کشیدیمبه جز نور جمال او ندیدیم
رندی که حریف ماست مائیمجز ما دگری کجاست مائیم
رو به خاک راه او بنهاده امخاک آن راهم به راه افتاده ام
رندیکه حریف ماست مائیمجز ما دگری کجاست مائیم
بگذر ز وجود وز عدم همبگذر ز حدوث وز قدم هم
یک عین به اختلاف اعیانبنموده جمال ای عزیزان
خدایا تشنه ایم و جمع یاراناز آن حضرت همی خواهیم باران
ساقیا از روی لطف بیکرانساغر می ده به دست عاشقان
ای صبا گر روی به ترکستاندوستان را سلام ما برسان
از این عالم بدان عالم سفر کناز آن عالم به بالاتر نظر کن
در صورت و معنیش نظر کنمی بین همه و مرا خبر کن
فقر بگزین و غنا ایثار کناختیار خود فدای یار کن
بگذر از خوف و رجا با ما نشینعاشقانه خوش درین دریا نشین