دفتر شعر
۲۸۳ شعر در این دفتر
ما و ماهان و خطهٔ کرمانسعدی و لولیان شیرازی
ما و همان دلبران و جام شبانهتو و همین دوغ به او ترک و ترانه
مایی ما بر افتاد اویی او عیان شداو را به دیدهٔ او خوش بی حجاب دیدم
مجلس عشق است و ما مست خرابجام می نوشیم دایم بی حساب
مجموعهٔ مجموع کمال است که در ویساقی بتوان دید چو در ساغر می می
محب آل محمد چو بایزید بوداگر چنانکه چنین نیست بایزید بود
محو ما شد قطره و دریا و جوکل شی هالک الا وجهه
مخلصانه به صدق بی اکراهخوش بگو لا اله الا اللّه
مرشدی کو خبیر این راه استبه یقین دان که نعمتاللّه است
مرغکی سرگشته گردد کو به کویار او با او و می گوید که کو
مژدگانی که روز عید آمدعید بر عاشقان به عید آمد
مشکل ما جمله حلوا کردهاندصحن ما را پر ز حلوا کردهاند
معانی خوشی جانا بیان کنتوجه میکنی باری چنان کن
مقصود ز بندگان همه خدمت اوستو ز خدمت او مراد ما بندگی است
مقصود من تویی چه کنم نعمت بهشتعمری است تا دلم به هوایت هوا بهشت
ملکوتست عالم ارواحنیز غیب مضاف می خوانند
من سوختهام بقیهای گر یابیدر آتشم انداز که سوزم به تمام
موج و بحر و حباب ای داناگر طلب میکنی بجو از ما
می به رندان ده به زاهد می مدهشیشه پیش پای نابینا منه
می دار به دست خود ترازوتا ره نزند کسی تو را زو
نام نیک است یادگار بشرنام نیکت به خیر به که به شر
نان گندم نزد آدم خوش بودگرچه جو نزد خران خوشتر است
نبی بیت اللّه و بابش علی داناگر بر در نیابی در نیابی
نزد ما او خلیفةاللّه استباطناً مهر و ظاهراً ماه است