دفتر شعر
۲۸۳ شعر در این دفتر
گر بر افروزد آتش دردمعالمی سوخته شود در دم
گر برافتد حجاب ما از ماقطره و موج و جو بود دریا
گر بود خوبی تو از زلف و خالحسن ما را نیست حاجت با جمال
گر بیابی از آن لبش حلوامشکلاتت همه شود حل وا
گر تو را عزم هست تا دربندرو به شروان نه و میان دربند
گر تو فانی شوی ز جود وجودآن یکی هست و بود و خواهد بود
گر جوهر جان ما بود پاکما را نبود ز هیچ کس باک
گرچه از چشم خلق شد پنهانآشکار است نزد درویشان
گر زان که تو پاکی ای برادرهرگز ننهد تو را بر آذر
گر عادت است رسم تکلف میان خلقما عارفیم و عادت ما ترک عادت است
گر کشته حیات جاویدان استشکرانه بده حیات جاوید آن است
گر گدا باشد به یاد پادشه نبود عجباین عجب بنگر که سلطان میکند یاد گدا
گرد اندوه من نمی گردمبر من اندوه گرد می گردد
گرد بر گرد عاشقان می گردگر ما دایماً روان می گرد
گفتم که به نقل نار بهتر یا بهسیب ذقنش گفت که شفتالو به
گفتند گلابست بدیدیم گل آب استهر چند گل آب است تو می گو که گلابست
گوهر ار جویی بیا دریا طلبآن چنان درّی بیا از ما طلب
لاجرم تا ز عشق آگاهمعین معشوق نعمتاللّهم
لب دلبر خوش است بوسیدنخوش بود گر به ذوق دریابی
لیس فیه الدار غیره دیارسخنی گفته ام چو آب زلال
ما بین دو عین راست از نون تا میمبینی الفی کشیده بر صفحهٔ سیم
ما را به وجود خود نباشد بودیگر زان که به ما بدی کجا می بودی
ما همه ذره ایم و او خورشیدما چو جامیم و حضرتش جمشید
ما و ساقی نشسته مست خرابخیز اگر عاشقی بیا دریاب