دفتر شعر
۲۸۳ شعر در این دفتر
عارفان غیر او به او دانندعاقلان او به غیر او دانند
عارفانش خوانده اند این حضرت جمع وجوداز عطای آن حقیقت این حقایق را نمود
عاشقانه خوش درین دریا نشینخوش بر آ با ما دمی با ما نشین
عالم و معلوم آنجا هست نیستخادم و مخدوم آنجا هست نیست
عشق است که گوهر محیط استعشق است که بحر بیکران است
عشق او در همه بود ساریخواه در مصر خواه در ساری
عشق چوگان و عالمی گویمسخن عاشقانه می گویم
عقل اگر لشکری کشد بر توقوتی کن بر او شکست آور
عقل ذاتی عرش الرحمن مامستوی بر صورت سلطان ما
علی الصباح به میخانه خوش روان گشتیمشراب ناب بخوردیم و مست از آن گشتیم
عیدی هر کسی بود چیزیعیدی ما لقای محبوب است
عین ما چون به عین واصل شداسم و رسمی که بود زایل شد
عین هر دو یکی بود دریابموج و دریا نگر ولی در آب
فرق است میان این و آن دریابشجانانهٔ ما از دل و جان دریابش
قال بگذار و بگذر از سر حالتا بیابی کمال ز اهل کمال
قطب عالم خلیفهٔ بر حقحضرت سیّدم بگو صدّق
قطره و بحر هر دو یک آبندعارفان این رموز دریابند
قطره و بحر و موج و جوهر چاربه حقیقت یکی بود ناچار
قطرهای بود باز بحری شدخانه ای بود باز شهری شد
قول حسینی شنو راه مخالف مروراست برو تا حجاز خصم عراقی مشو
کون جامع وجود انسان استاین چنین کون شاه کرمان است
کی نویسد قلم کلام اللّهوحده لا اله الا اللّه
کردم از وی سؤال و گفت جوابخوش جوابی لطیف بود چو آب
که غیر از انبیا و اولیا کسنداند سر این علم از مه و که