دفتر شعر
۲۸۳ شعر در این دفتر
سخن عارفان به جان بشنواز همه بشنو و چنان بشنو
سرّ دور قمر ز ما بشنوآفتابی است در قمر پنهان
سر آبی نه سرابی طلب از خویش سر آبیکه بیابی ز سرابت سر آیی و سرابی
سر کل چون کله نهد بر سرآن کله هم بلای دستار است
سروی است قد ما که کشیده است به بالاخوش آب حیاتی است روان در قدم ما
سعادت همچو ماهی خوش بر آمددرخت دولت ما در بر آمد
سلب و ایجاب در نمی گنجدشیخ و محراب در نمی گنجد
سلطنت بر مزید باد مدامبه محمد و اله و سلام
سه شنبه قصد می کن با حجامتبه ریش از مرهمت مرهم همی نه
سیّد است او تو بندهٔ او باشتا که باشی تو عاشق او باش
سیّد که بود نعمتاللّه به نامشدر آینه بنمود مراتب به تمامش
سیّد ما بندهٔ جانی اوستپیش او سلطان غلام است ای پسر
سیّد من بنده را تفهیم کرداسم اعظم او به من تعلیم کرد
شرک را قلب کن که شکر آن استشکر می گو که جای شکران است
شمامه با شمایل راز می گفتحدیث عاشقی را باز می گفت
شهری که در او شحنه ستمکش باشدبنگر که در آن شهر چه چربش باشد
شیر مردی باید از خود رستهایوز دو عالم رخت خود بر بستهای
صوت داود است و ما خوش نغمهای داریم از آنمرغ روح ما کند تسبیح با ما جاودان
صورت حق معنی هر دو جهانآن رسول اللّه امام انس و جان
طریق عرف سید گفت با توتو دانی بعد از این والله اعلم
ظاهر و باطن ار کنی کاملهر دو میراث باشدت حاصل
ظاهر و باطن صدف می خوانسرّ درّ یتیم را می دان
ظاهرم در کوبنان و باطنم و در کوه صافصوفیان صاف را صد مرحبا باید زدن
ظل ید مطلق است این دستخود دست که را دهد چنین دست