دفتر شعر
۲۸۳ شعر در این دفتر
در گلستان این چنین خوش رستهایوانگهی در بزم او گلدستهای
در محبت ودود باید بودحضرت مصطفا چنین فرمود
در مظاهر آنچنان پیدا نموددر همه آئینهای ما را نمود
در هر چه نظر کنم توئی در نظرموین طرفه که از تو من تو را می نگرم
در هوای مجلسش چندان بگریم همچو شمعکآب چشمم نرم گرداند دل چون آهنش
در وحدت اگر کثرت ما محو شوددریا ماند نه موج ماند نه حباب
در وصف و کمال قدر او گفتلولاک لما خلقت الافلاک
دل حاضر دار با خدایتتا فیض بیابی از عنایت
دل مغرب نور ماه شاهی استدل مشرق مهر صبحگاهی است
دل نرم و کف بخشنده آن گاهدگر گفتار خوب و روی خرم
دلم آئینهٔ حق است از حقمی نماید جمال حق با حق
دهن و چشم و لبت هر سه به هم خوب افتادراستی خوبی تو جمله به وجه افتاده است
دیدهٔ ما چو نور او بیندهر چه بیند همه نکو بیند
ذاتی و چه ذات ، ذات موصوف من استشک نیست که این ظهور موقوف من است
ذرهای نیست که خورشید در او پیدا نیستقطرهای نیست درین بحر که او با ما نیست
راز با کاغذ و با خامه نمی یارم گفتبه دو روی و دو زبان راز نگوید عارف
رب الارباب رب این مربوب استدر مذهب ما محب و هم محبوب است
رب و مربوب خویش می جویدنعمتاللّه سخن چنین گوید
رحمی به دلم کن ای برادرعود دل من ز خود روا بگذر
رندی که حریف ماست دایمافتاده مدام در شراب است
رو به آب چشم ما خوشتر شدهروی ما خوش بود از آن خوشتر شده
رو طاعت و خیر کن که دین استدین تو و هم دیانت این است
ساغر ما بود تو را در خورمی صافی ز جام ما می خور
ستر است و ستایر و ستور استبردار حجاب اگر چه نور است