دفتر شعر
۲۸۳ شعر در این دفتر
خانهٔ دل عمارتی می کنرب خود را زیارتی میکن
خدمت محمود می جستی ایازعاقبت محمود شد ما را گرفت
خری بر اسب و عیسی شد پیادهخر و خر کره شیخ و شیخ زاده
خواجه بی عقل است و سرگردان شدهپیچ دستارش گواهی می دهد
خواجهای دیدم که می آید ز کیچگرچه کیچی بود با ما بود کیچ
خوش آب حیاتی است روان از نفس مااز همدم ما جو نفس همدم ما را
خوش خیالی به خواب می بینمگل وصلش به ذوق میی چینم
خوش لب ماست یک زمان بنشینوز لب من گل دو سر بر چین
در آتش محبت خود را بسوز خوش خوشچون سوختی در آتش ، آتش بسوزد آتش
در آینه تمثال جمال رخ اوستدوری نبود که آینه دارد دوست
در آینهٔ تمام اشیابنموده جمال جمله اسما
در جهانی که عقل و ایمان استمردن جسم و زادن جان است
در چنین خانه گر بیاری یارطلب و طالبی و هم مطلوب
در حضرت او وحدت و کثرت دریابدر موج و حباب می نگر یعنی آب
در حقیقت بنده و سیّد یکی استگر تو را شک هست ما را بی شکی است
در خرابات رند مستی دیدمی خمخانه را به او بخشید
در دو عالم یکی است عبداللّهباطناً آفتاب و ظاهر ماه
در دیدهٔ ما نظر کن ای شاهای نور دو چشم نعمتاللّه
در ریاضت مراد خواهی یافتعاقبت آن گشاد خواهی یافت
در زمانی که با خدا باشیمپادشاهان گدای ما باشند
در سمرقند مانده ای تا چندخوش روان شو چو عارفان تا چند
در ظل آفتاب تو چرخی همی زنیموز خدمت او مراد ما بندگی است
در فضای وجود و اوج شهودشاهبازم همی کند پرواز
در فنا رفت و در بقا آسودگرچه گفتند بود هیچ نبود