دفتر شعر
۲۸۳ شعر در این دفتر
تا توانی دلی به دست آوراین چنین حاصلی به دست آور
تافته خوش آفتابی بر همهگر ببیند ور نبیند بر همه
تو را چکار که در سفره چیست یا ز کجاستبخور ز روی ارادت که نعمتاللّه است
ترازو گر نداری تو ، تو را زوره زند هر کسکسی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد
ترشروئی و دیگر تلخ گوئیدلی سخت و کفی در بخل محکم
تن فدا کن که در جهان سخنجان شود زنده چون بمیرد تن
جام بی می بگو چه باشد هیچرند بی وی بگو چه باشد هیچ
جام گیتی نما به ما دادندنعمتاللّه در او هویدا شد
جان کهنم به عشق نو شددل رفت و به عشق در گرو شد
جسدت همچو جام و روحت راحراح می نوش در صباح و رواح
جسم و جان است همچو آب و حبابنظری کن به عین ما دریاب
جسم و جان خوشی همی یابدتا چنین آدمی بیاراید
جسم و جانی که دارد این انسانمصحف جامع است خوش می خوان
جوابی خوش چو آبی بشنو از ماکه دریابی طریق جمله اسما
چشم آن دارم که حال چشم من پرسد نگارزان که بی نقش خیالش دیده ام شد دلفکار
چو خسرو از لب شیرین نمی برد کامیقیاس کن که به فرهاد کوه کن چه رسد
چون دلم کار خاک کم کردیننشسته به دامنم گردی
چون مجرد شد او و عریان شدآفتاب خوشی بر او برتافت
چون من ز راه سلامت نمی رسم به سلامتمقیم کوی ملامت شدم به خیر و سلامت
چون که پر داد مرغ جان را بازلاجرم می کند چنین پرواز
چیزی که مراد دل بر آن استدلخواه من است و دلبر آن است
حرف و معنی جام و می را نوش کنحلقهٔ این حرف را در گوش کن
حسن حسن است که با حسین استگر خود حسن است و یا حسین است
حسن خلق و خلق می دانم ز حقعارفان دانند سر خلق خلق