دفتر شعر
۲۸۳ شعر در این دفتر
به پنجشنبه مراد خویش می خواهز هر بابی که خواهی از که و مه
به رنگی شو که رنگی بر نتابدسواد الوجه فی الدارین این است
به سایه روی منه رو به آفتاب آوربه آفتاب نشین و ز نور او بر خور
به قدر روزنه تابد به خانه نور قمراگر به مشرق و مغرب ضیاش نام بود
به قدر هر که آورد ایماننخورد غم چو ما بود شادان
به نور طلعت تو یافتم جمال تو رابه آفتاب توان دید آفتاب کجاست
به هر چه می نگرم نور طلعت شاه استبه هر طرف که روان می شوم همه راه است
به هر طرف که روان می شوید ملک شماستاگر به جانب شروان روید اولی تر
به یکشنبه بنا آغاز می کنوگر عزم سفر داری دوشنبه
به هر چه می نگرم نور طلعت شاه استبه هر طرف که روان می شوم همه راه است
بوالحسن عشق است وعقل آمد حسنهر دو معنی گفتمت در یک سخن
بوهریره داشت انبانی ز نانعشق را با نان و با انبان چه کار
بی شما عمر ما شده بر بادعمر ما رفت عمر یاران باد
بیا ای ترک سر مست سر آییاگر افتی چو ما خوش بر سر آیی
بی رنگ به نیرنگ ترا رنگی دادخوش باش که او داده خود نستاند
بی مظاهر ظهور مظهر نیستگرچه در عقل هست ظاهر نیست
بی واسطه این علم گر آموختهایگنجی ز معانی خوش اندوختهای
پادشاهی گر همی خواهی از اوبندگی کن بندگی کن بندگی
پادشه روح است و ملکش چون بدنیا رب این جان و بدن جاوید باد
پاک باش و پاک باز و پاک نوشساغر پاکی بگیر و پاک توش
پاک شو تا قبول او گردیچون شدی پاک خوش نکو گردی
پیر رندانم بیا ای نوجوانیاد گیر از من که آن ورزیدهام
پیرهن و یوسف و بو می رسددر عقبش نیز خود او می رسد
تا تو خود را تمام نشناسیخواجه را از غلام نشناسی