دفتر شعر
۸۶۷ شعر در این دفتر
تا این دل محنت زده آهنگ تو کردجان در سر کار رخ گل رنگ تو کرد
با من سر زلفش ار پریشانی کرددوشم لب او ببوسه مهمانی کرد
آن غنچۀ گل که طبع خرّم آورددر دیدهٔ نازنین از آن نم آورد
خون دل من بتم بصد ناز خوردمانند پیاله یی کز آغاز خورد
غمگین دل من غم همه عالم خوردهر کجا که غمی دید همه در هم خورد
گردون چو غم زشت و نکومی نخورداین شکر و شکایت اندرو می نخورد
دل را زرخ خوب تو می نگزیردچون زلف تو زان قرار می نپذیرد
چون دست افق گلوی پروین گیردعالم ز فروغ صبح آیین گیرد
نه عقل ز کار من شماری گیردنه در دل من صبر قراری گیرد
عاشق که بیاد روی دلبر میردهر دم زدنی برذق دیگر میرد
هر لحظه فلک بهانهای آغازدتا از پی من درد دلی بر سازد
شاید که دلم بمن نمی پردازدکز غصه بخویشتن نمی پردازد
شمعم که چو باد هوسم بر سر زدبر تارک من افسر خاکستر زد
آن ماه و شی که طعنه اندر خور زدوز تودۀ مشک بر سمن چنبر زد
از دست بشد دلی که صد جان ارزدوز تن گهری بشد .......ان ارزد
بر سوز دل من دل آتش سوزدآب از نم چشم من تری اندوزد
گفتی که دلت چند پیاپی سوزدبیچاره نه آتشست تا کی سوزد؟
پیوسته دلم ز خرّمی پرهیزدهر جا که غمی بود در او آویزد
باز این چشمم چه فتنه می انگیزدکز دزدی و خون هیچ نمی پرهیزد
شمعم که چو غم بقصد من برخیزدصد خصم مرا ز خویشتن برخیزد
مشکین خطی از بعب تو بر می خیزدسودا بشب از دل قمر می خیزد
تا با لب تو لبم هم دآواز نشدوندر ره وصل با تو دمساز نشد
گل خواست که چون روی تو زیبا باشدوین خود چه خیالست و چه سودا باشد؟
آن را که چو تو نگار در خور باشدباید که ز سیم و زر توانگر باشد