گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
آنکه چون گل غیر جام لعل دورانش ندادآب را جز در سفال آخر چو ریحانش نداد
یاد روی او کتانم را لباس ماه کردعشق او آیینه ام را روشناس آه کرد
اسیر عشق از کف ساغر خوناب نگذاردبمیرد تشنه و چون موج لب بر آب نگذارد
اهل عالم که ز اقبال هما می گوینداز کسی هرچه ندیدند چرا می گویند
نه جا در باغ و بستانی نه ره در گلشنی دارندبنازم خرقه پوشان را که پرگل دامنی دارند
چون صورت خویشتن در آیینه بدیدوان کام و دهان و لب و دندان لذیذ
مطرب این مجلس امشب راه دل ها می زندچنگ بر طنبور و ناخن بر دل ما می زند
عشق از سرم چو شور ز میخانه کم نشدآه از دلم چو گرد ز ویرانه کم نشد
چون خم می امشب از مستی دلم در جوش بوددر نوازش کردنم دست سبو بر دوش بود
خطش به تازه باعث ناز و نیاز شدکوتاه کرد زلف و حکایت دراز شد
سرم چو گوی به میخانه بی درنگ دوددلم چو گوهر غلتان به تار چنگ دود
کسی کو تا ز کار اهل همت سر برون آردبرد سر در کلاه فقر و از افسر برون آرد
جز خم می کو کسی تا چاره ی پیری کندعقل افلاطون در اینجا سست تدبیری کند
چه رنگ ها که ازین سیمتن شکسته شودچه عهدها که ازین دلشکن شکسته شود
ننگ مستی تا به کی قدر کمالم بشکندنام توبه در دهن چون حرف لالم بشکند
ای دریده ز تو گل پیرهن خون آلودلاله را داغ تو تعویذ تن خون آلود
گر تیر جفای دشمنان می آیددل تنگ مکن که دوست می فرماید
از قفای زلف مشکین تو عنبر می دوددر رکاب حلقه گوش تو گوهر می دود
اضطراب دلم از شوق تو دیدن داردمرغ بسمل چه هنر غیر تپیدن دارد
گل پی نکهت او دست دعا کرد بلندشمع گردن به ره باد صبا کرد بلند
در ره عشق بتان جان ز بلا نتوان بردسر درین راه به همراهی پا نتوان برد
ز بالین همنشینم هر نفس غمناک برخیزدنشیند غنچه و چون گل گریبان چاک برخیزد
چه عیش ها که اسیران به وصل ساز کنندسرشک اگر بگذارد که چشم باز کنند
شکفته گل ز بر خار ما همیشه رودچو موج کوچه دهد سنگ ما که شیشه رود