شمارهٔ ۸۱۶
از بتان دل برکنم گویم مسلمان دگر ناگهان روی ترا بینم پشیمان دگر تا دل آزاده در زنجیر زلفت بسته ام با خود از دیوانگی دست و گریبانم دگر خاطر از نظاره ات صد سال اگر جمع آورم یک نظر کز...

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
از بتان دل برکنم گویم مسلمان دگر ناگهان روی ترا بینم پشیمان دگر تا دل آزاده در زنجیر زلفت بسته ام با خود از دیوانگی دست و گریبانم دگر خاطر از نظاره ات صد سال اگر جمع آورم یک نظر کز...
بچه مهر و چه وفا با تو نشینم دگر تا به امروز چه دیدیم که بینیم دگر تو جفا کار شدی ما ز وفا سیر شدیم تو چنان گشتی و ما نیز چنینیم دگر جای ما نیست بکوی تو گذشتیم از آن گر بود خلد بری...
چند بود دمبدم چشم تو خونریز تر یا نظر رحمتی یا نگهی تیزتر دل ز خزان غمت پیر شد و همچنان لعل تو سیراب تر نخل تو نو خیزتر روی تو از گل بود تازه تر ای نوبهار خط تو از سنبل است غالیه آ...
ای به زیبایی و دلجویی ز خوبان خوب تر صورتت خوبست و حسن معنی از آن خوب تر از سیه پویان زلفت بوی اهل دل دمد زانکه گر جمعند خوب و گر پریشان خوب تر عاشق صاحب درون را گرچه صحبت خوش بود ...
کرد بیدارم ز خواب بیخودی آن آفتاب این چنین بیداریی هرگز نبیند کس بخواب شب سگت سوی من آمد ره مگر گم کرده بود یا شنید از سوز داغ سینه ام بوی کباب صبر و آرامی کز ایشان راحتم بودی نمان...
آگه ز درد خسته عشق بتان کسیست کو خود ز درد عشق بود خسته و ضعیف بیمار عشق را ز فغان جان به لب رسید بی درد را خیال که نی می زند حریف
گردون طبق از بلندی همت بست شد خاک زبون پستی از همت پست پستی و بلندی همه از همت ماست وابسته به همت است هر چیز که هست
ساقی تو مرا سوخته یی من چکنم با شعله من سوخته خرمن چکنم مستم تو کنی گر برسوایی هم بازم تو نهی سبو بگردن چکنم
ساقیا مستم لب خود از لب من دور دار ورنه گر گستاخیی آید ز من معذور دار دردمند عشق را راحت گر از بیداد تست یارب این راحت ز جان دردمندان دور دار هر کرا در ظلمت غم چشم بیرون رفتن است گ...
شهسوارا ز من سوخته خرمن مگذر تا سرم خاک نسازی ز سر من مگذر خون کس دامن پاک تو نگیرد هرگز از سر کشته خود برزده دامن مگذر در دل تیره اگر میگذری دوری نیست نور چشم منی از دیده روشن مگذ...
توبه کردم از می و معشوق سرمستم دگر توبه یی هرگز نکردم من که نشکستم دگر ذره خاکم ولی تا جذبه مهرم رسید آنچنان برخاستم بیخود که ننشستم دگر دادم از دست آن دو زلف و رشته جانم گسست آه ا...
پایه معراج جان خواهی ز دنیا درگذر پای در هفتم فلک نه و زمسیحا درگذر دوش در مجلس چه خوش میگفت با پروانه شمع گر سر مردن نداری از سر ما درگذر تا نبرد غیرت یوسف ترا انگشت عیب بازگیر ان...
سوز دلم باتو گفت حرف نهانی دگر بلبل و گل را بود گوش و زبانی دگر زنده چو گردم به حشر گر بکشی دیگرم سهل بود گر شود صرف تو جانی دگر زندگی جاودان نیست یقین ور بود جز بدهان توام نیست گم...
سنبل بگشا بر گل و سروت به خرام آر مرغ دل ما را ز عدم باز بدام آر تا کی بمراد دل خود صبح کنی شام صبحی بمراد دل ما نیز بشام آر لب بر لب جامی و مرا جان بلب از غم جانم بلب خویش بجای لب...
یا مکن قول بتان گوش و بما خرده مگیر یا زما هم سخنی بشنو و عذری بپذیر به گرفتاری عاشق نتوان طعنه زدن چکند گر پی قاتل نرود صید اسیر ایکه خون از دم تیغ تو چکد حاضر باش که خراشی نرسد ب...
بازآمدی که شمع دل افروزیم دگر کشتی و زنده کردی و می سوزیم دگر چرخم بروز هجر تو صد جام زهر داد یارب مباد روزی ازین روزیم دگر روزم چو روشن از رخت ای آفتاب مفکن زهجر خود بسیه روزیم دگ...
ای بچشم جان من حسن تو شورانگیزتر آفتابت در دل پر آتش ما تیزتر شد بهار عمرم از پیری خزان در عشق تو همچنان بینم پر از شاخ گل نو خیزتر عالمی کشتی و خواهی زارتر کشتن مرا زانکه می بینم ...
از بهر قتل عاشق دلخسته چشم یار تیغی کشیده از مژه همچون زبان مار پاس دل است مایه هر دولتی که هست هان ای پسر گر اهل دلی دل نگاهدار ساقی بجرعه یی بنشان گرد هستی ام تا از میان ما و تو ...
از جوش گریه دارم پیشت خروش امشب بنشین تو لیک سویم بنشان ز جوش امشب دوش از خمار هجرت صد درد سر کشیدم پیش آ که عرض دارم احوال دوش امشب عمری شراب خوردی با همدمان دردی با دردمند خود هم...
یک نشانده اند مردم از آن دل کشد بدل مردن در انفصال بود جان در اتصال شهوت کمال راحت از آنرو بود که نفس با اتصال خویش رسد بعد از انفصال
آنکس که ز حسن او جلوه گرست صبحی دگرست و آفتابی دگرست خورشید فلک کجا نماید کانجا هر ذره کمتر از فلک بیشترست
ساقی نظری که جز ترا بنده نیم جز پیش تو در سجده سرافکنده نیم شرمنده عالمم ز رسوایی لیک شکرست که از روی تو شرمنده نیم
هزار شکر که عالم بکام ماست دگر می مراد حریفان بجام ماست دگر مه امید چو نوشد بر آسمان مراد فلک چو حلقه بگوشان غلام ماست دگر شهان بسایه دیوار ما پناه آرند بلی همای سعادت بدام ماست دگ...
بیا ای باد و چون مور ضعیفم سوی جانان بر سلیمان گر نمی آری مرا سوی سلیمان بر کجایی ای خضر کز لطف دست تشنگان گیری مرا چون ماهی لب تشنه سوی آب حیوان بر چو بلبل در قفس بی او دلم تا کی ...