شمارهٔ ۸۳۲
مهرم چو میکشد مکش از شیوه های جور آنرا که تاب لطف نباشد چه جای جور صاحب هوس گدایی لطف از تو میکند صاحب نظر ز شوق تو باشد گدای جور کافر دلم نگشت مسلمان به شصت سال با آنکه میکشد ز بت...

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
مهرم چو میکشد مکش از شیوه های جور آنرا که تاب لطف نباشد چه جای جور صاحب هوس گدایی لطف از تو میکند صاحب نظر ز شوق تو باشد گدای جور کافر دلم نگشت مسلمان به شصت سال با آنکه میکشد ز بت...
ای ز خورشید رخت هر ساعتم سوزی دگر مهر تو سوزنده تر هر روز از روزی دگر بس نبودت خوی بدجانان که بهر سوز من می نشینی هر دم از نو با بدآموزی دگر دل که در دست تو دادم به که نستانم ز تو ...
ای همچو گل شکفته و از گل شکفته تر تا کی نهفته باشی و از من نهفته تر بیدارتر ز دولت حسن تو چشم من وز بخت من دو نرگس مست تو خفته تر چندانکه سعی بیش کنم هست پیش تو ناگفته بر حدیث من و...
فصل گل نوروز شد دارد جهان حالی دگر می خور وفاداری مجو از عمر تا سالی دگر ای مست ناز از کف منه جام شراب لاله گون کاین عارض گلرنگ تو دارد ز می حالی دگر گر حرف نومیدی رسد فال مرا صدره...
بسنگی دوستان را یاد میدار بگو دشمن چو سگ فریاد میدار گرفتار تو ای گل صد هزارند تو خود را همچو سرو آزاد میدار به خسرو گوی ای شیرین خدا را که شرم از کشتن فرهاد میدار تن ویران عمارت ک...
کاکل شکست و شد گره کار بسته تر کار دل شکسته ما شد شکسته تر ابرو گشاده بود و مرا کار بسته بود بر زد گره بر ابرو و شد کار بسته تر اکنون طمع به خسته غم نیست کز دلش آتش بلندتر شد و افغ...
پیش خورشید رخش کی ماه گردد جلوه گر چشم کج بین آفتابی را دو می بیند مگر گرچه میدانم نیایی سوی من شب تا به روز چشم بر راه تو دارم گوش بر آواز در هرگزم جامی ندادی تا زچشمم خون نریخت ج...
معلم آن گل نو را به خار و خس مگذار چو با منش نگذاری به هیچکس مگذار رخی که از دم گرمم چو شمع روشن گشت به آه سرد رقیبان بوالهوس مگذار نسیم گلشن او عطر هر دماغ مکن مرا چو بلبل محروم د...
سخن چه حاجت اگر دل مقابل افتادست زبان چه کار کند کار بادل افتادست دلا تغافل او التفات پنهان است مگو که یار زحال تو غافل افتادست من از محیط محبت همین نشان دیدم که استخوان شهیدان به ...
حال درویش خسته باز مپرس غم دیرینه بازگو چکنم بسخن گر شوی صلاح اندیش چون نباشی سخن شنو چکنم چون فلک آتشم بخرمن زد فکر کشت و غم درو چکنم نیست در دست من چو سیم و زری دل بکار جهان گرو ...
آن بت که خراب او سامریست او قبله ما بصورت ظاهریست در سجده او مباش کاهل زنهار کاندر ره عشق کاهلی کافریست
ساقی نظری کز همه دلسوز تریم وز ذره به مهر حسرت اندوز تریم چون سایه بظلمتیم دور از رخ تو هر روز که میشود سیه روز تریم
ای بی تو روزم از شب غم جانگدازتر شب از هزار روز قیامت دراز تر شمشاد و سرو اگرچه سرافراز عالمند نخل قد تو از همه شد سرفراز تر بیچاره کرد عشق توام گرچه پیش ازین از عقل من نبود کسی چا...
در دل آمد یار و گشت از دیده غمدیده دور بیش از آن نزدیک شد در دل که گشت از دیده دور من به بویی زنده ام جانی ندارم دور ازو مدتی دیرست کز من جان من گردیده دور گر کشد آن مه مرا دستش مگ...
یک جرعه به خاکم فکن و خاک بجوش آر وز بیخودی مرگ مرا باز بهوش آر یکبار صبوحی زده از خانه برون آی چون صبح قیامت همه عالم بخروش آر من ماهی لب تشنه ام ای خضر کرامت بازم چو خط خود بلب چ...
جان رفت و دل مقید صد غم بود هنوز تن خاک گشت و دیده پر از نم بود هنوز هرگز نرفت از دل ما خارخار وصل داغ بهشت بر دل آدم بود هنوز صد شاخ گل دمید و ورق کرد زرد و ریخت نخل قد تو فتنه عا...
ای باد مکش برقع جانان مرا باز روشن مکن این آتش پنهان مرا باز ساقی مدهم باده بیاد لب آن شوخ در آتش حسرت مفکن جان مرا باز آسوده درونم نفسی گو مگشا زلف آشفته مکن حال پریشان مرا باز در...
از تیر تو در خاک طپد مرغ هوا باز از خاک مگر می طلبد تیر ترا باز از من چه رمیدی چکنم بهر تو یارب مرغی که شد از دست نیاید به دعا باز در خشم روی بی سبب و مهر نمایی ما دیگرت آریم بصد م...
مهی که چشم امیدم بسوی اوست هنوز چراغ خلوت دل شمع روی اوست هنوز اگرچه در طلبش سوخت جان و شد برباد غبار سوخته در جستجوی اوست هنوز بدان پری برسان ای نسیم بهر خدا که دل در آتش حسرت ببو...
هجران گذشت و نوبت دیدن رسید باز نور دو دیده کوری دشمن رسید باز شکر خدا که طایر دولت شکار شد شهباز عاشقان به نشیمن رسید باز چشم تو روشن ای دل مهجور کز سفر آن توتیای دیده روشن رسید ب...
هرچند که چون شمع مرا سوخته ای باز شادم که چراغ دلم افروخته ای باز بگشا به من از روی کرم گوشه چشمی کز هردو جهان چشم مرا دوخته ای باز خندی به رخ مردم و سوزی دل عاشق این شیوه شیرین ز ...
المنه لله که دگر مرغ خوش آواز قانون غزل کرد بمضراب زبان ساز چون لاله دلم چاک شد از باد بهاری وقت است که این داغ کهن تازه شود باز هرگز بزمین توسن بختش نرساند هرچند بدان میل کند سرو ...
گر ساقی بدمست به خشم از بر ما رفت بدمستی و دیوانگی از ما به کجا رفت دیوانه از اینیم که آن شوخ پری وش چشمی سوی ما کرد که عقل از سر ما رفت هر غمزه که زد چشم خوشت صید دلی کرد یک بار ن...
خودستایی عیب درویشان بود لیک اگر پرسی ز فضل اندوزیم سامری در پیش من گوساله ایست کزید بیضاست سحر آموزیم عیسی ام در نطق و از تجرید نیست سوزنی تا چاک دامان دوزیم با هنر حرمان عجب داغی...