شمارهٔ ۸۵
آنی که دم مسیح یارت شده است بخشیدن جان همیشه کارت شده است جانی که تو بخشی چو فدای تو شود هم گوهر گنج خود نثارت شده است

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
آنی که دم مسیح یارت شده است بخشیدن جان همیشه کارت شده است جانی که تو بخشی چو فدای تو شود هم گوهر گنج خود نثارت شده است
ساقی نظری که مستم و شیدا هم دنیا بدو جو پیش من و عقباهم مست تو بسوی جنت و کوثر و حور امروز نظر نمیکند فردا هم
ای برق محبت که ره من زده ای باز آتش به من سوخته خرمن زده ای باز زینگونه که بردی به در از خانه خویشم بر من رقم گوشه گلخن زده ای باز ای جان من خانه خراب از چه جهت دست در دامن آن خانه...
گرچه زارم سوختی من عاشق زارم هنوز روشن است از دود آهم کاتشی دارم هنوز گرچه نقد دین و دل همچون زلیخا باختم یوسف ار سودای من دارد خریدارم هنوز بسته فتراک عشقم کی بمردن وارهم با وجود ...
جان رفت و دل ز عشق پریشان بود هنوز مست تو کی ز رفته پشیمان بود هنوز بگسست دست عمر ز دامان زندگی بامن غم تو دست گریبان بود هنوز دارم دلی که در دهن شیر اگر فتد مشغول عشق طرفه غزالان ...
عیسی دم من وقت سماع طرب انگیز دستی بسوی مرده برافشاند که برخیز روزیکه شهیدان علم داد برآرند شرمنده فرهاد بود خسرو پرویز طوطی همه خاییده سخن گفت ز شکر گویا خجلش ساخته آن لعل شکر ریز...
گل من مگو که لب را بکسی گشاد هرگز که به گلشن وصالش نوزید باد هرگز من ازین دو چشم غلطان چه مراد نقش بندم که ز ششدر امیدم نبود گشاد هرگز نه که شادی وصالم ندهد زمانه و بس که بهرچه دل ...
شکر خدا که چشم تو بر ما فتاد باز دست دعای ما در دولت گشاد باز گویی ببرد از دل ما هر غمی که بود لطفت بیک جواب سلامی که داد باز چشمت بحال ما نظر مرحمت فکند و آن عشوه ها که داشت بیکسو...
در عین عتاب از بر ما میگذری باز طوری عجب امروز بما مینگری باز من بنده لطفت که بخشمم چه فروشی یک خنده وز دو جهانم بخری باز چون آینه با همنفسان روی برویی وه کز نفس سوختگان بیخبری باز...
دیده بوصل آرمید دل نشود خوش هنوز آب ز سر برگذشت در جگر آتش هنوز آوی سرگشته شد کشته به تیر نظر گر نبرد ترک مست دست بترکش هنوز از گذر سیل اشک نقش بصر شسته شد و از اثر خون دل چهره منق...
ساغر زده و شمع قد افراخته ای باز در خرمن گل آتشی انداخته ای باز پیداست از آن خنده شیرین نهانی با غمزده ای شعبده ای باخته ای باز من سوخته خرمن شدم از نعل سمندت چون برق چرا بر سر من ...
فریاد که یار می رود باز جانم ز فرار می رود باز هرکس که نباخت سر به کویش آنجا به چه کار می رود باز تنها نه رقیب شد به نخجیر بی سگ به شکار می رود باز سر پیش سگش نکرد کاری کار از دل ز...
باز از بویت دل پژمرده در نشوو نماست معجز عیسا که می گویند بوی آشناست مردم از این رفتن و باز آمدن بنشین دمی کان چنین بالا به هر شکلی که می بینم بلاست گر قدت سروست گلشن جنت بود ور رخ...
بحث آب حیات است چو با خضر مقالست کز مشرب ساقی نشود آب سخن کم در عربده خر صفتان خامشی اولی با عرعر خر عیسی مریم نزد دم
بیمارم و هر کس که ببالین منست گر گفت دعای عمر در کین منست من عمر چه میکنم که دورم زبرت دور از تو دعای عمر نفرین منست
ساقی تو بمستیی گواه دل من کان دم که ز خود رود دل غافل من جز آرزوی تو در دلم حاصل نیست این بس بود از هر دو جهان حاصل من
سوختم بهر خدا در هجر ازین بیشم مسوز بیش ازین از حسرت شمع رخ خویشم مسوز خنده بر حالم مکن وز لب نمک بر من مپاش گر نبخشی مرهمی باری دل ریشم مسوز چون نگردی آشنا بیگانه وارم هم مران بیش...
سرم بریدی و مهر تو در دل است هنوز نهال عشق مرا پای در گل است هنوز اگرچه من همه عمر ار تو صبر ورزیدم به جان دوست که صبر از تو مشکل است هنوز ز برگ ریز فنا هرکه می کند عشوه ز برق غیرت...
از بیم غصه شب و خوف ملال روز روزم خیال شب کشد و شب خیال روز آسوده خسته یی که بخواب عدم بود وارسته از عذاب شب و قیل و قال روز شب همچو شمع سوخته و روز مرده ایم آنست حال ما شب و اینست...
اشارت تو بجان دادنم بشارت بس مرا به تیغ چه حاجت همین اشارت بس چنان بشارت وصل تو شادمانم کرد که گر تو نیز نیایی همین بشارت بس چو کشته تو شوم بر مزار من بخرام که خونبهای من ایدوست ای...
هرگز گلی نچید دل من ز باغ کس روشن نگشت خانه من از چراغ کس بر مژده وصال دگر دل نمی نهم بازی نمیخورم دگر از لهو و لاغ کس در عشق اگرچه هیچ فراغت دلم نیافت هرگز حسد نبرد به عیش و فراغ ...
حال من دور از آن جمال مپرس رنگ و رویم بین و حال مپرس پرسی از من که چیست حال دلت گر ز من میکنی سیوال مپرس عشق از آغاز حال خون رز است حال اینست و شرح حال مپرس کشته هجرم ای فرشته من ه...
نوازش تو قیامی ز سرو قامت بس مگر قیام تو آمرزش قیامت بس چو نخل گل دگران خویش اگر بیارایند ترا همین گل رخسار و سرو قامت بس چو دورم از بهشتی صفت چه سوزی باز عذاب دوزخیان حسرت و ندامت...
نظر بنرگس او کن ز خشم و ناز مپرس ز گریه حال دلم بین ز ناله باز مپرس به بین زبانه آتش ز چاک سینه من خبر زدود دل و آه جانگداز مپرس حدیث بلبل بیدل که چون جگر خونست ز لاله پرس چو پرسی ...