شمارهٔ ۸۶۸
تا غرق بحر خون نشوی از جفای کس بیگانه شو ز خلق و مشو آشنای کس گنج نهان عشق بکس فاش چون کنم من بر خود اعتماد ندارم چه جای کس آن لب کرم کشد طمع بوسه نیستم در شرع عشق کس ندهد خونبهای ...

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
تا غرق بحر خون نشوی از جفای کس بیگانه شو ز خلق و مشو آشنای کس گنج نهان عشق بکس فاش چون کنم من بر خود اعتماد ندارم چه جای کس آن لب کرم کشد طمع بوسه نیستم در شرع عشق کس ندهد خونبهای ...
گو جام جم مباش سفال شراب بس لب تشنه را ز هر دو جهان یکدم آب بس حرف محبت است مراد از جهان رقم یک نکته فهم گر کنی از صد کتاب بس ای آفتاب حسن نگاهی مرا بس است در کار ذره یک نظر از آفت...
گر کعبه نشین بامن مستش سر ناز است المنه لله که در میکده بازست ای خواجه تو از ناز بر افلاک کشی سر درخاک نشستن صفت اهل نیازست محبوب دل آنست که چشمش سوی خود نیست محمود از آن سوخته عشق...
اهلی کسیکه حکمت پنهان حق نیافت دارد فغان ز غصه و از عیب آه هم بی عسریسرکی بود این سنة الله است شد مایه فرح غم درویش و شاه هم ناگاه کودکی ببر ظلم پیشه یی پنهان ز مادر و پدر نیکخواه ...
خورشید مرا بنیکبختان نگه است بخش من از او چو سایه بخت سیه است خورشید و شان سزای اوج شرفند گر ذره بآسمان رود خاک ره است
ساقی قدحی ده و دل از غم برهان جان را ز خیال هر دو عالم برهان وارسته چو خضریم زهر قید که هست در قید حیاتیم ازین هم برهان
گدای دل شو و فارغ ز پادشاهی باش امیدوار به بخشایش الهی باش غرض ز حلقه ذکر وز بزم می مستی است تو مست باش و بهر شیوه یی که خواهی باش گرت هواست شراب صبوح با رندان چراغ میکده با آه صبح...
مستم و در جوش می بینم دل مجنون خویش آتشم ای گریه منشان تا بریزم خون خویش گر نریزی جرعه یی در کام من چون دیگران خنده یی در کار من کن از لب میگون خویش جمعی از وصل تو شاد و جمعی از جا...
غم پریشان سازم از مستی چو زلف پرخمش تا پریشان تر شوم ز آشفتگیهای غمش من طبیب عشقم و دانم دوای دل نکو زخم دل هردم ز داغی تازه باید مرهمش اشک گرم عاشقان هر قطره بحر آتشی است بلکه باش...
مرو از دیده چو برق و بمن زار ببخش بارها سوخته یی خرمنم انبار ببخش شرف صحبت گل محو کند زشتی خار نیکی خود نگر و جرم من خوار ببخش کرد دل میل تو و دیده بود اشک افشان هرچه دل کرد بدین د...
چو مه بمهر فلک شهره در جهان کم باش به نور معنی خود آفتاب عالم باش قبای اطلس گل زود میرود بر باد بخلعت ابدی همچو سرو خرم باش بهست و نیست چرا غم خورد کسی ساقی بجان دوست که تا باده هس...
آن پریرو هرکه خواهد دست دل در گردنش تا ندارد دست از عالم نگیرد دامنش باشد از گمگشتگی یابی چو مجنون ره بدوست ورنه آن آهوی مشکین کس نداند مسکنش برق حسن او نخواهد از درخشیدن نشست تا ن...
ای دل گه وصلش بجوار دگران باش چشم تو فضول است خدا را نگران باش چون عمر گرامی گذرد باد صبوحی برخیز و دمی واقف عمر گذران باش خواهی که نباشد خبر از تلخی مرگت پیمانه می پر کن و از بیخب...
چون کعبه هرانکس که نشد شاد بکویش گر قبله بود کس نکند روی برویش هرگه به تبسم بگشاد آن دهن تنگ بر تنگدلان رحم نشد یکسر مویش از بسکه کشد غنچه صفت رو بهم از خشم صد چاک چو گل شد دلم از ...
امشب که چراغ نظری چرب زبان باش دل نرم کن ای شمع و مرا مرهم جان باش حسنت بصفا بهتر از آن گشت که بودست زنهار که در حسن وفا هم به از آن باش خواهی که سرافراز شوی در همه عالم چون سرو سه...
در کوی تو تا کس قدم از ما ننهد پیش ما سر بنهادیم که کس پا ننهد پیش المنه لله که ز عشق تو رسیدیم جایی که کسی پای از آنجا ننهد پیش قسمت مگر این بود که از جام وصالت جز خون جگر عشق تو ...
بس که دل پر آتشم بهر تو آه کرده است گلخنی است کز غمت جامه سیاه کرد است دیده اگر به خون کشم هست سزای دیدنش سنک که میزنم به دل چه گناه کرده است ترسم از آنکه چشم من کج نظرش گمان بری ب...
می و مطرب همه در بزم یارست مجو ایزاهد از خلوت مگر غم جهنم خلوتست و بزم جنت تو گر جنت نمیخواهی جهنم
ای سرو که هرگز نبود درد و غمت پرسیدن خسته نیست دور از کرمت عذر قدمت چه خواهم ای سرو بلند جان در قدمت دهم بعذر قدمت
ساقی نظری بعاشق محزون کن رحمی بدل شکسته پر خون کن آبی چشمان ز کوثر وصل مرا وین دوزخ حسرت از دلم بیرون کن
دلا چو باز گریزان ز وصل مردم باش دمی بهر که بر آری دمی دگر گم باش اگر هوای نشستن به صحبتی داری درون میکده بنشین مصاحب خم باش مباش بیهده گو بلبل خوش الحان شو گهی خموش نشین گاه در تک...
گریه خواهد ریخت خون من تو خود آسوده باش خون این آلوده گو از دیده ها پالوده باش از سگ خود عفو کن آلودگی وز در مران ای همه پاکان سگ تو گو یکی آلوده باش چون سرم معراج عزت یافت از فترا...
ما که از اول بلی گفتیم با دلدار خویش تا قیامت بر نمیگردیم از گفتار خویش می بمستان ده که عاشق تشنه دیدار تست جان ما را مست کن از شربت دیدار خویش کفر و ایمان هر دو را سررشته از یکرنگ...
من نه آنم که بنالم ز دل افکاری خویش که مرا غایت کام است جگر خواری خویش کام دل از تو نجویم که بسی خوش دارم خار خار جگر و سوز دل و زاری خویش ای طبیب ار نکنی چاره من وقت خوش است که من...