شمارهٔ ۸۸۴
یار باید بر سر ما سایه گستر بودنش هرکه شد خورشید باید ذره پرور بودنش پیش ما سهل است چون فرهاد ترک جان ولی حیف باشد خسرو خوبان ستمگر بودنش ما بهمت چون سکندر دست شستیم از حیات تا نبا...

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
یار باید بر سر ما سایه گستر بودنش هرکه شد خورشید باید ذره پرور بودنش پیش ما سهل است چون فرهاد ترک جان ولی حیف باشد خسرو خوبان ستمگر بودنش ما بهمت چون سکندر دست شستیم از حیات تا نبا...
کشته ام خار ملامت همه پیرامن خویش خار گل کن به من از برق رخ روشن خویش ذوق پابوس تو بیرون نرود از دل من گر به بینم بمثل دست تو در گردن خویش آفتابی تو و از ذوق وصالت همه شب چشم امید ...
بصبح وصل کشد این شب ستم خوشباش رسد بخانه ما آفتاب هم خوشباش غمی که میرسد از دوست عاشقانه بکش کسی همیشه نماند اسیر غم خوشباش تو مرغ زیرکی از خار و گل منال ایدل چو خار و گل همه خواهد...
از یار مکن ناله و لب بسته ز غم باش گر همنفس آیینه یی حاضر دم باش در پرده ناموس محبت نتوان یافت ناموس خود آتش زن و چون شمع علم باش در عشق فراغت طلبی همت پست است مارا سر راحت نبود گو...
چون بخیال آیدم سرو قباپوش خویش آورم از شوق او دست در آغوش خویش وه چه خوش آندم که تو مست نشینی برم وانکه نبینم دگر تکیه گهت دوش خویش چونکه سیوالی کنی مضطربم در جواب بسکه همی گم کنم ...
کوی او خواهی دلا محنت کش اغیار باش دم مزن خاموش همچون صورت دیوار باش امشبم خواب اجل خواهد ربود ای دل ولی شایدم آن مه بپرسد دیده گو بیدار باش لاف عشقت میزند هر بی خبر ای مهربان یک د...
گشاد صد دل از آن غنچه شکر خند است به یک کرشمه او کار خلق در بند است به خنده نمیکنت که بر دلم دارد حق نمک که فزون از هزار سوگند است که زلفت از دل من گر هزار بار برد مرا به هر سر موی...
الف را ذات یکتا دان که اصل و فرع اشیا شد چنانک آمد احد این کثرت آحاد را ضامن هم او در ظاهر و باطن هم او در اول و آخر هو الاول هوالآخر هو الظاهر هو الباطن
بد مهری چرخ بی وفا معلومست جورش همگی بعاشق مظلومست خسرو رسدش زکوة حسن از شیرین فرهاد که مستحق بود محرومست
ساقی قدحی که مست آگاهم من بیگانه ز خویش و با تو همراهم من گیرم که بدیگران دو عالم بخشی خود زان منی دگر چه میخواهم من
نیست عیب از لاله گر لافد به گلبرگ ترش هرکه در صحرا درآید عقل باشد کمترش شمع من کاش از سر بیمار هجران بگذرد کز نظر خواهد شد امشب تا بروز محشرش بر لب آمد جان بیمارم چه باشد کز کرم تا...
عاقبت بگذرد این تیره شب غم خوشباش صبح امید شود همدم ما هم خوشباش همه عالم بتو ای خواجه گرفتم که بدند تو گرانی مکن و با همه عالم خوشباش زخم دل به بود از منت مرهم ز طبیب دست بر دل نه...
تا تو زیر پوست همچون گرگی ای پشمینه پوش دوری از یوسف بکش ای خرقه پشمین ز دوش از جوانان ما جوانمردی ز ساقی یافتیم در صف پیران صفا از روی پیر میفروش سر معراج محبت از دلم سر میزند عشق...
میرم بدان تغافل و پروا نکردنش وان خشم و ناز و چشم ببالا نکردنش فریاد از آن نشستن و برخاستن بناز و آن سرکشی و بند قبا وا نکردنش پیداست از کرشمه عاشق گداز او میل نگاه کردن و عمدا نکر...
از ضعف اگر در آینه بینم جمال خویش آهی کشم که آینه گردد ز حال خویش مرغ شکسته بالم و در وادی امید پیدا بود که چند توان شد ببال خویش لاف کمال پیش سگان تو چون زنم کز دولت سگان تو یابم ...
مگسل ز یار و بر سر عهد نخست باش گر دل شکست عهد و وفا گو درست باش امشب ز برق وصل که خواهد چو باد رفت ساقی چراغ عیش بر افروز و چست باش در صید وصل طالع سستم مدد نکرد ای بخت سخت کوش که...
من آب خضر جویم بهر سگان کویش او تشنه بر هلاکم تا نگذرم بسویش تاب نظر ندارم آن به که خاک گردم تا ذره ذره بینم در آفتاب رویش صد آب زندگانی میرد بپای آن گل صد خضر چون مسیحا جان میدهد ...
هر کو بهشت وصل او امروز باشد حاصلش فردا به دوزخ گر رود دردی نباشد در دلش رویش چو گل افروخته نازش جهانی سوخته حسنی چنان نازی چنین چون دل نگردد مایلش مایل به داغ بندگی هر کس نگشت از ...
نشد از زخم تیر آهو گریزان روز نخجیرش از آنشد تا کسی بیرون نیارد از درون تیرش هر آن عاشق که شد آشفته زنجیر موی تو بجز پیش تو نتوان داشتن جایی بزنجیرش به خوابم دوش میخواندی میان لاله...
بس گل شکفت و کرد خزان نوبهار خویش حسن تو همچو صورت چین برقرار خویش از بسکه بی تو شب همه شب گریه میکنم شرمنده ام ز دیده شب زنده دار خویش ای دیده سیل اشک بر آن آستان مریز کانجا نوشته...
کام از می لعلم مده کز می خمار آید مرا من عاشق درد توام درمان چه کار آید مرا در انتظار همدمان جانم شد و غیر از اجل کو همدمی کز در درون بی انتظار آید مرا حسن تو ای رشک ملک آن جلوه بر...
مظهر حقند اشیا جملگی و اندر ظهور هر یکی راز اقتضای طبع خود خاصیتی است سیر آب اندر نباتات چمن یکسان بود لیک در هر میوه یی آبی و رنگ و لذتی است
تا زلف تو کرد در غم آغشته مرا گم شد ز جفای چرخ سر رشته مرا باری چو رهم بگلشن وصل تو نیست در وادی غم مدار سرگشته مرا
ساقی می ما ز عارض پر خوی تست چشمت نرسد که چشمها در پی تست سرچشمه فیض جز لب لعل تو نیست صد خضر و مسیح جرعه نوش می تست