شمارهٔ ۹ - در منقبت شاه نجف (ع)گوید
شاه نجف که هر دو جهان در پناه اوست هرجا سری که هست همه خاک راه اوست با مهر شاه هست نشانی که چون سهیل بر هر که تافت رنگ عقیقی گواه اوست بغض علی نشان بناگوش زردی است با هرکه هست فاش ...

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
شاه نجف که هر دو جهان در پناه اوست هرجا سری که هست همه خاک راه اوست با مهر شاه هست نشانی که چون سهیل بر هر که تافت رنگ عقیقی گواه اوست بغض علی نشان بناگوش زردی است با هرکه هست فاش ...
این همه خشم تو ای عاشقکش بی باک چیست دل ز خشمت خاک شد این زهر بی تریاک چیست جر دل غیر از نگاه دیده بی باک چیست دیده را گر با تو کار افتاد دل غمناک چیست مرغ عاشق میشود پیراهن گل چاک...
من و مجنون دو اسیریم که غم شادی ماست هر که این شیوه ندانست نه از وادی ماست پاس شمع رخ ساقی به دعا می داریم کین چراغی است که در ظلمت غم هادی ماست آن سبکبار نهالیم که در باغ جهان سرو...
کارم درست بود نخست و چومه شکست یارب برحمت آخر من چون نخست کن یک گوشه نظر فکن از آفتاب وصل کار شکسته ام چو مه نو درست کن
گر روی بخاک مالیم عین وفاست باید بهزار رو مرا عذر تو خواست ناگه نکنی به چین پیشانی حمل نقشی که ز خاشاک درت بر رخ ماست
ساقی غم دل کجا خورد جان حزین می ده که بریده ام دل از خلد برین دل یا غم جانان بودش یا غم دین گر هر دو طلب کند نه آنست و نه این
چو وقت گریه کردن رو نهم بر سوی دیوارش شوم بهوش و باز آیم بهوش از بوی دیوارش چون مراغ بسملم گر افکند از کوی خود بیرون طپم در خاک و خون چندان که افتم سوی دیوارش چون افتاده بیمارم که ...
از حسرت آن لب که نبخشد شکر خویش طوطی زده منقار بخون جگر خویش من چون نخورم خون ز جگر گوشه مردم یعقوب شنیدی که چه دید از پسر خویش در خاک اگر افکنی از عرش غمم نیست زنهار مینداز مرا از...
تا شسته شد ز شیر لب روح پرورش هیچ از دهان کس نشد آلوده شکرش آن شاخ گل که نخل مرادیست این زمان جز باد صبح کس نگرفته است در برش آه از بتی که چشم اگر برمنش فتد هرگز نمی فتد ز حیا چشم ...
ره ز مستی بزنم باز به ویرانه خویش چون مرا شوق تو بیرون برد از خانه خویش سنگ بر سینه زنان زان در دل می کوبم که ترا یافته ام در دل ویرانه خویش تو و بانک طرب انگیز نی و جام شراب من و ...
کوهکن چون بر نیامد با دل خود رای خویش عاقبت از عشق شیرین تیشه زد بر پای خویش کاش من بودم بجای کوهکن در بیستون تا به آهی برگرفتم کوه را از جای خویش گر تو ای بت آتشم در جان زنی چون ب...
چند سوزیم ز داغ دل بیحاصل خویش آه ازین داغ دل و وای ز دست دل خویش هرکه در دست غمم دید بدین سوختگی گفت بازآمده مجنون سوی سرمنزل خویش میگدازد همه شب همنفسم شمع صفت بسکه از آتش دل گرم...
ای اجل مهلت من ده که ببوسم دهنش دشمنم نیز مکش تا بکشد رشگ منش چون شکایت کنم از دوست که خون ریخت مرا هرکه شد کشته ز معشوق نباشد سخنش دهنش گفت که دردت کنم از بوسه دوا جای آنست که صد ...
نمیخواهد که دست کس رسد بر طاق ابرویش بود پیوسته آن ابرو بلند از تندی خویش چنین در خاک و خون افتاده ام مگذرا ای همدم که میترسم بخون من کشد تهمت سگ کویش پی تسکین دل خواهم نشینم پهلوی...
در غمت گر جان غم پرور نباشد گو مباش چون تو باشی جان من جان گر نباشد گو مباش سجده روی تو ای بت کفر و ایمان منست سر نمی تابم ازین گر سر نباشد گو مباش از عدم بهر تو جان در ملک هستی آم...
هرکه شد سویش چو سایه در قفا می افتمش تا مرا با خود برد در دست و پا می افتمش زین هوس گر شب به سنگ از کوی خود راند سگان شب سگش خیزد از جا من به جا می افتمش بهر داد آیم به راه یار و چ...
چهره از تیغ تو پر خون دردم کشتن خوش است سرخ رو همچون خزان رفتن ازین گلشن خوش است باغبان فرق است از نرگس بسی با چشم یار منکر حس چون توان شد دیده روشن خوش است با من دیوانه خوش دارد س...
به شعر فخر مکن راه شاعری مسپر مگر شعار کنی در کلام حق قانون ز سوره شعرا رب نجنی اهلی ز سیرت شعرا یتبعهم الغاوون
ساقی که طبیب درد مشتاقی ماست هم چشمه نوش و هم می باقی ماست گر آب حیات زندگی می بخشد سرچشمه آب زندگی ساقی ماست
ساقی دل من سوخت نظر با من کن چشمی فکن و گلخن من گلشن کن مردم چو چراغ سحر شمع مراد یکبار دگر چراغ من روشن کن
نقش پای او که محراب دعا می یابمش سجده شکری کنم در هر کجا می یابمش زهره دیدن ندارم از جفای خوی او گرچه با خود باز در عین وفا وی یابمش جور خوبان آتش افروزست و مهر آتشفشان در وفا آن ذ...
چون شیشه پرم از غم پیمان گسل خویش بگذار که خالی کنم از گریه دل خویش گر سوزش پروانه ز نزدیکی شمع است من سوختم از دوری شمع چگل خویش داغ سگ کویت همه را خط غلامی است ما نیز نهادیم برین...
صد تلخ دهان میگزد از غصه لب خویش ای نخل کرم تابکه بخشی رطب خویش آن چاشنی ذوق که فرهاد ز غم یافت خسرو نچشیده است ز عیش و طرب خویش خواهی که نچیند گل مقصود ز رویت چون مرغ سحر روز کن ا...
چو گفتم از کف من زلف را به تاب مکش بخنده گفت کهه کوته کن و دراز مکش سرم فدای تو باد ای طبیب بهر خدا قدم ز پرسش بیمار خویش بازمکش بدامن تو غبارم نمیرسد ای گل تو دامن از من رسوا به ا...